شرایط سختی دارم ،دلم به شدت گرفته چندین ساله ،از ازدواج قبلیم دختر ۱۵ ساله دارم ،پدر دخترم ادم غیر منطقی خودخواه و زورگو هست دخترم به من وابستگی دارد اما نمیخواهد من ازدواج کنم ،خودم با آقای چند ساله دوست هستیم البته دیدارهامون کمه و محرم هستیم،از طرفی پدر دخترم بفهمه ازدواج کردم که میفهمه اگه زیر یک سقف و علنی کنم نمیذاره دخترم بمونه پیشم ،اون آقا هم خسته شدن میگن یا بیا با هم زندگی کنیم یا من میرم برای همیشه چون ارانش ندارم اینطوری خق هم دارن محرد هستن و چند ساله به پای من موندن ،نمیدونم چیکار کنم دخترم راضی نمیشه بره پیش باباش بمونه و از طرفی دوست نداره شخصی وارد زندگیمون بشه توقع دخترم بالاست رفتارهاش منم خسته کرده چون در توانم نیست اما پدرش در توانش عست و دخترمو دوست داره اما خسیسه