با اضطراب جنگ چکار کنیم؟

سلام ، راستش چند وقته با این خبرهای جنگ و اتفاقاتی که دور و بر ایران می‌افته، اصلاً حال روحی خوبی ندارم. من تهران زندگی می‌کنم و هر بار یه خبر فوری میاد، یا صدای هواپیما میومد، ناخودآگاه بدنم می‌لرزه و قلبم تند تند می‌زنه. حتی وقتی اتفاق خاصی نیفتاده، ذهنم ول‌کن نیست و مدام بدترین سناریوها رو می‌سازه.

بیشتر از خودم نگران خانواده‌امم. پدر و مادرم سنشون بالاست و نمی‌خوام بفهمن خودم چقدر ترسیدم، ولی واقعیت اینه که شب‌ها درست نمی‌خوابم. گوشی رو می‌ذارم کنار، دوباره برمی‌دارم اخبار جنگ رو چک می‌کنم. یه جورایی انگار گیر کردم بین اینکه می‌خوام بدونم چه خبره و اینکه هر خبری بیشتر حالم رو بد می‌کنه.

گاهی هم انقدر استرس می‌گیرم که نفسم سنگین می‌شه، دست‌هام یخ می‌کنه و حس می‌کنم الان یه اتفاق بد می‌افته. نمی‌دونم این اضطراب جنگ طبیعیه یا دیگه باید جدی بگیرمش. واقعاً با اضطراب جنگ چه کنیم؟ چطور می‌تونم هم خودم آروم‌تر بشم، هم نذارم این ترس و نگرانی به فضای خونه و خانواده‌ام منتقل بشه؟
مرجان مجرب
روانشناس،زوج درمانگر
اگر شدت اضطراب بالاست نیاز به دارو دارید حتماً از یک روانپزشک کمک بگیرید قرار نیست ما از واقعیت فرار کنیم دانستن اخبار هیچ اشکالی ندارد ز اوضاع با خبر می‌شوید تنها راه چگونه واکنش نشان دادن شماست اینکه در برابر حوادث چگونه واکنش نشان دهید الان در حال حاضر بیشتر افراد حس و احوال شما را دارند و به نوعی درگیرند،بالاترین آرامش پذیرش است این همه جنگ و سیاست از توان ما خارج است یعنی یک سری نیروها از دست ما خارج است کنترلش به دست ما نیست،در گوگل تکنیک‌های آرامسازی را فرا گیرید از پیاده‌روی غافل نشوید

تجربه های یاری دهنده

حسین
9 جولای 2026

من سال‌های سختی دیده‌ام و می‌دانم ترساز جنگ، اگر تنها بماند، بزرگ‌تر می‌شود. وقتی بچه‌ها و نوه‌ها مضطرب می‌شدند، سعی نمی‌کردم نصیحتشان کنم. فقط کنارشان می‌نشستم و آرام حرف می‌زدم. گاهی دعا می‌خواندم، گاهی خاطره‌ای از روزهای سختی می‌گفتم که بالاخره گذشت. همیشه می‌گفتم: «آدم وقتی کنار خانواده باشد، دلش محکم‌تر می‌شود.» همین حضور ساده، خیلی وقت‌ها بیشتر از هر حرفی آرامشان می‌کرد.

آزاده
9 جولای 2026

وقتی برادر کوچکم استرس جنگ میگرفت و می‌ترسید، اگر مستقیم می‌گفتم «نترس»، بدتر می‌شد. انگار حس می‌کرد ترسش را جدی نمی‌گیرم. بعد یاد گرفتم اول ترسش را قبول کنم. بهش می‌گفتم: «می‌فهمم ترسیدی، منم یه کم نگرانم، ولی الان با همیم.» بعد یک کار کوچک به او می‌دادم؛ مثلاً می‌گفتم بطری آب‌ها را مرتب کند یا پتوها را بیاورد. همین که یک کاری دستش می‌آمد، از حالت درماندگی بیرون می‌آمد و آرام‌تر می‌شد.

حمید
9 جولای 2026

راستش من خودم خیلی زود درگیر فکرهای بد و اضطراب جنگ می‌شدم. یک صدای بلند کافی بود تا ذهنم هزار تا سناریو بسازد. چیزی که کمکم کرد این بود که به جای جنگیدن با فکرها، سعی کردم بدنم را آرام کنم. می‌نشستم، پاهایم را روی زمین حس می‌کردم، به اطراف نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: «الان اینجام، الان امنم، الان فقط باید نفس بکشم.» کم‌کم فهمیدم لازم نیست همه آینده را همین الان حل کنم.

ali
9 جولای 2026

من همیشه فکر می‌کردم باید در شرایط جنگی قوی باشم و چیزی نشان ندهم، اما یک شب دیدم همسر و بچه‌هایم بیشتر از حرف‌های من، به حالت صورتم نگاه می‌کنند. از آن شب تصمیم گرفتم خبرها را جلوی خانواده مدام چک نکنم. گوشی را کنار می‌گذاشتم و می‌گفتم: «بیایید فقط برای نیم ساعت از این فضا بیاییم بیرون.» چای درست می‌کردم، دور هم می‌نشستیم و درباره چیزهای معمولی حرف می‌زدیم. شاید مشکل را حل نمی‌کرد، اما خانه را از حالت وحشت درمی‌آورد.

حمیرا
9 جولای 2026

وقتی صدای موشک و انفجار زیاد می‌شد، بیشتر از خودم نگران بچه‌ها بودم. فهمیدم اگر من آشفته باشم، آن‌ها چند برابر بیشتر می‌ترسند. برای همین سعی می‌کردم اول خودم چند نفس عمیق بکشم، بعد با صدای آرام به بچه‌ها بگویم: «الان کنار همیم، همین مهمه.» گاهی چراغ‌ها را کم می‌کردم، یک لیوان آب می‌دادم دستشان و ازشان می‌خواستم سه چیزی را که اطرافشان می‌بینند بگویند. همین کار ساده کمک می‌کرد ذهنشان از ترس فاصله بگیرد.

نشخوار ذهنی

سنم بالاست و بچه ندارم و خیلی افسرده و تنبل شدم و با خانواده همسر توی یه ساختمونیم و دست به هر کاری میزنم موفق نمیشم از بعد ازدواج زندگیم متوقف شده انگار،خیلی خیام و عصبی چه کنم ؟

سردرگمی

انتخاب نکردن هدف

انگیزه برای درس خواندن

خسته نباشیدممنون از سایت خوبتون بنده معماری خوندم و سه ساله پشت امتحان نظام مهندسی درجا میزنم.دیگه هیچ انگیزهای برام چقدر رد بشم باز بشینم از اول بخونم به مدرکش نیاز دارم چطور دوباره هدف گذاری کنم؟

لاغری من

سلام خسته نباشید چاق بودم قبلا و حالا که لاغر شدم آدمها بهم میگن دیگه دلنشین نیستی میگن قبلا بهتر بودی . از وقتی لاغر شدم اطرافیانم دیگه با من رابطه خوبی ندارن. دارم افسرده میشم نمیدونم چرا این اتفاق داره می افته