من سالهای سختی دیدهام و میدانم ترساز جنگ، اگر تنها بماند، بزرگتر میشود. وقتی بچهها و نوهها مضطرب میشدند، سعی نمیکردم نصیحتشان کنم. فقط کنارشان مینشستم و آرام حرف میزدم. گاهی دعا میخواندم، گاهی خاطرهای از روزهای سختی میگفتم که بالاخره گذشت. همیشه میگفتم: «آدم وقتی کنار خانواده باشد، دلش محکمتر میشود.» همین حضور ساده، خیلی وقتها بیشتر از هر حرفی آرامشان میکرد.
وقتی برادر کوچکم استرس جنگ میگرفت و میترسید، اگر مستقیم میگفتم «نترس»، بدتر میشد. انگار حس میکرد ترسش را جدی نمیگیرم. بعد یاد گرفتم اول ترسش را قبول کنم. بهش میگفتم: «میفهمم ترسیدی، منم یه کم نگرانم، ولی الان با همیم.» بعد یک کار کوچک به او میدادم؛ مثلاً میگفتم بطری آبها را مرتب کند یا پتوها را بیاورد. همین که یک کاری دستش میآمد، از حالت درماندگی بیرون میآمد و آرامتر میشد.
راستش من خودم خیلی زود درگیر فکرهای بد و اضطراب جنگ میشدم. یک صدای بلند کافی بود تا ذهنم هزار تا سناریو بسازد. چیزی که کمکم کرد این بود که به جای جنگیدن با فکرها، سعی کردم بدنم را آرام کنم. مینشستم، پاهایم را روی زمین حس میکردم، به اطراف نگاه میکردم و با خودم میگفتم: «الان اینجام، الان امنم، الان فقط باید نفس بکشم.» کمکم فهمیدم لازم نیست همه آینده را همین الان حل کنم.
من همیشه فکر میکردم باید در شرایط جنگی قوی باشم و چیزی نشان ندهم، اما یک شب دیدم همسر و بچههایم بیشتر از حرفهای من، به حالت صورتم نگاه میکنند. از آن شب تصمیم گرفتم خبرها را جلوی خانواده مدام چک نکنم. گوشی را کنار میگذاشتم و میگفتم: «بیایید فقط برای نیم ساعت از این فضا بیاییم بیرون.» چای درست میکردم، دور هم مینشستیم و درباره چیزهای معمولی حرف میزدیم. شاید مشکل را حل نمیکرد، اما خانه را از حالت وحشت درمیآورد.
وقتی صدای موشک و انفجار زیاد میشد، بیشتر از خودم نگران بچهها بودم. فهمیدم اگر من آشفته باشم، آنها چند برابر بیشتر میترسند. برای همین سعی میکردم اول خودم چند نفس عمیق بکشم، بعد با صدای آرام به بچهها بگویم: «الان کنار همیم، همین مهمه.» گاهی چراغها را کم میکردم، یک لیوان آب میدادم دستشان و ازشان میخواستم سه چیزی را که اطرافشان میبینند بگویند. همین کار ساده کمک میکرد ذهنشان از ترس فاصله بگیرد.