چند سال پیش، به خاطر شرایط سختی که با همسرم داشتم، تصمیم گرفتم یک کسب و کار کوچک راه بندازم. همیشه تو خونه احساس بی هویتی می کردم و هیچ جذابیتی برای خودم نمی دیدم. وقتی شروع کردم، خانواده ام همه می گفتند که برای چه این کار رو می کنی؟ تو همسر و مادر خوبی هستی و زندگی ات خوبه. اما من می خواستم چیزی بیشتر از این داشته باشم. در حالی که همسرم از دست پخت و خانه داری راضی بود، من در دلم می خواستم در یک رشته هنری تحصیل کنم. در ابتدا، انگیزه ام کم شد و به حرف هایش فکر می کردم. اما بعد از مدتی، تصمیم گرفتم به حرف های منفی توجه نکنم و قدم به قدم پیش بروم. الآن یک ساله که در دوره های آنلاین ثبت نام کردم و این احساس رو دارم که هنوز هم می توانم به اهدافم برسم. هنوز خودم رو درگیر این تفکر می بینم که آیا دیر شده یا نه، ولی می دونم که باید براش تلاش کنم.