احساس می کنم همه چیز از کنترل من خارج شده. چند ماه پیش، وقتی که در دانشگاه مشغول درس خوندن بودم، یکی از دوستان نزدیکم با یکی دیگه دوست شد و من احساس کردم خودم رو از دست دادم. همیشه توی گروه ما، من کسی بودم که برای همه مشکل گشا بودم و حالا هیچ کس به من توجهی نمی کرد. خیلی ناراحت شدم و چند بار تصمیم گرفتم با اون دوست صحبت کنم، ولی هر بار دلم می لرزید و عقب می کشیدم. احساس می کردم منبع خوشحالی ام رو از دست دادم. در همون حین، توی خونه هم اوضاع خوب نبود، چون پدر و مادرم هر روز سر مسائل جزئی با هم دعوا می کردن و من نمی تونستم دیگه تحمل کنم. به خودم می گفتم شاید تنها راه آروم شدنم اینه که همه رو از خودم دور کنم و فقط به کارای خودم فکر کنم. ولی وقتی می دیدم هیچ کس به دوستی ها و ارتباطاتش اهمیت نمی ده، احساس تنهایی بیشتری می کردم. الان دیگه نمی دونم چه کار کنم، چون هر روز بیشتر احساس بی هدفی می کنم.