این احساس پوچی است؟

سلام حدودا ۶ سال میشه که در زندگی احساس بی ارزش بودن میکنم همش دلم میگیره حوصله بیرون رفتن ندارم فقط دانشگاه میرم و کلاس زبان .همش تو تنهایی گریه میکنم و بعدش عین یه مرده میشم دلم نمیخواد با کسی زیاد صحبت کنم همیشه خستم و خوابم میاد همش سعی میکنم برای خودم انگیزه ای درست کنم و خودمو تبدیل به ادم قبل کنم اما نمیشه خاطرات گذشته رو مرور میکنم و دلم میخواست توی همون گذشته متوقف میشدم به صداهای اطراف حساسم و عصبانیم میکنن اینکه مجبورم در زندگی براساس عقل تصمیم بگیرم ناراحتم میکنه مثل انتخاب رشتم فکر میکردم اگر پزشکی قبول بشم این احساس پوچی ازم دور میشه به خاطر همین ۲سال پشت کنکور موندن رو به جون خریدم اما فرقی نکرد نسبت به اتفاقات خوب واکنش زیادی ندارم موقع قبولی شاید اندازه نیم ساعت خوشحال شدم موقع خواب خیلی حساسم همه جا باید تاریکی و سکوت مطلق باشه به اینده هم زیاد فکر میکنم و برنامه ریزی میکنم قبلا تمرکز و فهمم بر دروس بیشتر بود اما الان کمتر شده دلم میخواد بمیرم اما جرئت خودکشی ندارم دلم میخواد همه وسایل هامو بشکنم موقعی که ناراحتم دوست ندارم کسی دورم باشه بعضی وقتا سرم میترکه یه ساعت عادیم یه ساعت یهو بی دلیل ناراحت و عصبانیم و از درسام عقب افتادم و این افت تحصیلی عذابم میده شرایط مراجعه به پزشک و روان شناس ندارم ممنونم از راهنماییتون
مرجان مجرب
روانشناس،زوج درمانگر
آنچه توصیف کرده‌اید فقط «بی‌حوصلگی» یا «کم‌انگیزگی» نیست و مجموعه‌ای از نشانه‌ها مانند احساس بی‌ارزشی، غم طولانی‌مدت، کاهش لذت، خستگی، افت تمرکز، اختلال خواب، حساسیت عصبی، افت تحصیلی و افکار مربوط به مرگ، نشان می‌دهد که لازم است این موضوع جدی گرفته شود. خوشبختانه صرف اینکه هنوز میل به کمک گرفتن و صحبت درباره شرایط خود را دارید، نشانه مهمی است و نشان می‌دهد بخشی از وجودتان هنوز به دنبال بهتر شدن است.از توضیحاتی که داده‌اید، به نظر می‌رسد سال‌هاست که فشار روانی زیادی را تحمل کرده‌اید و شاید ناخواسته تمام امید خود را به رسیدن به یک هدف خاص (مثل قبولی پزشکی) گره زده بودید. طبیعی است که وقتی پس از رسیدن به آن هدف، احساس پوچی همچنان باقی می‌ماند، ناامیدی بیشتری تجربه کنید. اما این موضوع به معنای بی‌فایده بودن زندگی یا غیرقابل درمان بودن شرایط نیست.نکته مهم این است که احساسات شما نشانه ضعف شخصیت یا ناسپاسی نیستند و بسیاری از علائمی که شرح داده‌اید با اختلالات خلقی مانند افسردگی همخوانی دارند؛ اختلالاتی که قابل درمان هستند و بسیاری از افراد با درمان مناسب بهبود قابل توجهی پیدا می‌کنند.همچنین اشاره کرده‌اید که گاهی آرزوی مردن دارید، هرچند قصد یا جرأت اقدام ندارید. همین موضوع اهمیت مراجعه به روان‌پزشک یا روان‌شناس را بیشتر می‌کند. اگر فعلاً امکان مراجعه حضوری ندارید، حداقل سعی کنید با یکی از افراد مورد اعتماد خانواده یا دوستان نزدیک درباره شرایط خود صحبت کنید و این بار را به تنهایی تحمل نکنید.تا زمانی که امکان دریافت کمک تخصصی فراهم شود، چند کار می‌تواند کمک‌کننده باشد:از خودتان انتظار نداشته باشید مثل گذشته عمل کنید؛ در شرایط فعلی هدفتان فقط انجام قدم‌های کوچک باشد. برنامه خواب منظم و فعالیت بدنی سبک را جدی بگیرید. خودتان را بابت افت تحصیلی سرزنش نکنید؛ کاهش تمرکز یکی از پیامدهای شایع افسردگی است. افکار و احساساتتان را یادداشت کنید و آنها را درون خود نگه ندارید. در زمان‌هایی که ناراحت هستید، خودتان را کاملاً منزوی نکنید و حداقل با یک نفر ارتباط کوتاه داشته باشید. اگر متوجه شدید افکار مربوط به مرگ شدیدتر شده‌اند، یا احساس کردید ممکن است به خودتان آسیب بزنید، این موضوع را پنهان نکنید و فوراً از یک فرد مورد اعتماد یا خدمات اورژانسی کمک بگیرید.مهم‌تر از همه، لطفاً این شرایط را به عنوان «شخصیت واقعی خودتان» در نظر نگیرید. آن فردی که قبلاً پرانرژی‌تر، امیدوارتر و با تمرکز بیشتر بود، از بین نرفته است؛ بلکه اکنون زیر فشار یک مشکل روان‌شناختی قرار گرفته که قابل درمان و قابل بهبود است. شما مجبور نیستید تا ابد با این رنج زندگی کنید.

تجربه های یاری دهنده

هنوز تجربه‌ای ثبت نشده است.