من تقریباً شرایط مشابهی داشتم. بعد از فوت پدرم، مادرم با زحمت زیاد زندگی را مدیریت میکرد و یکی از آشنایان نزدیک خانواده در خیلی از کارها کمکمان میکرد. یک بار هم برای من یک لپتاپ نسبتاً گران خرید. اولش حس بدی داشتم؛ فکر میکردم اگر قبولش کنم زیر دینش میروم یا شاید بعدها انتظار جبران داشته باشد.
آخرش تصمیم گرفتم مستقیم و محترمانه با مادرم و خود آن آقا صحبت کنم. گفتم از لطفش ممنونم اما فقط در صورتی هدیه را قبول میکنم که بدون هیچ انتظار و تعهدی باشد. وقتی مطمئن شدم نیتش کمک کردن است، هدیه را پذیرفتم اما مدل گرانتر را درخواست نکردم و همان چیزی را که خریده بود نگه داشتم.
بعداً فهمیدم چیزی که بیشتر از خود هدیه اذیتم میکرد، احساس بدهکار شدن بود نه خود هدیه. وقتی مرزها و احترام متقابل مشخص شد، آرامش بیشتری پیدا کردم.