بین اعتماد و تردیدم

چند ماه پیش پدرم رو از دست دادیم.

ما دو تا فرزندیم و من فرزند بزرگ خانواده هستم.

از بعد از فوت پدرم، هیچ مردی از خانواده‌مون—نه دایی، نه عمو و نه هیچ‌کس دیگه—حامی ما نبود. مادرم تمام کارهای زندگی رو خودش به دوش کشید؛ از کارهای اداری گرفته تا مسائل مالی و بقیه مسئولیت‌ها. با اینکه وضعیت مالی‌مون متوسطه، اما فشار مالی و مخصوصاً فشار عاطفی زیادی رو تحمل کردیم.

چند ماهی هست که آقایی وارد زندگی ما شده. طبق گفته مادرم، در این مدت از هر نظر حامی ایشون بوده؛ چه در کارهای اداری، چه مالی و هر کمکی که در توانش بوده انجام داده.

اوایل حس خوبی بهش نداشتم و بهش بدبین بودم. اما یک سفر کوتاه برای خرید که با هم رفتیم باعث شد بخشی از اون سوءظن‌ها برطرف بشه. با اینکه در دوران سختی کاملاً تنها بودیم و هیچ‌کس کمکمون نکرد، اما کم‌کم به این آقا اعتماد کردم.

موضوعی که الان ذهنم رو درگیر کرده اینه که برای من یک دوربین عکاسی خریده و تمام هزینه‌اش رو خودش پرداخت کرده.

وقتی فهمیدم، خیلی استرس گرفتم. من دختر حساسی هستم، اما در عین حال خیلی مغرورم و قبول کردن کمک برایم سخت است.

چند روز پیش با من تماس گرفت و پرسید از دوربین راضی هستم یا نه. گفتم بعد از تحقیق فهمیدم مدلش پایین‌تر از چیزی هست که مدنظر داشتم. گفت اشکالی ندارد و اگر بخواهم می‌تواند آن را تعویض کند و تأکید کرد اصلاً به پولش فکر نکنم.

امروز دوباره تماس گرفت و گفت اگر در حال تحقیق هستم، بگویم بودجه‌مان حدود ۵۰ تا ۶۰ میلیون تومان است. اما بعداً به مادرم گفته که به من بگوید هزینه مهم نیست.

حالا گیج شده‌ام چون احساس می‌کنم حرفش دو بار تغییر کرده.

نمی‌دانم باید این هدیه را بپذیرم، پس بدهم، عوضش کنم یا کلاً قبول نکنم.

مادرم هم امروز گفت اگر لازم باشد پولش را به او برمی‌گرداند.

واقعاً نمی‌دانم تصمیم درست چیست…
مرجان مجرب
روانشناس،زوج درمانگر
😡کمی طلبکارانه برخورد نکردید؟؟؟؟
خریده براتون سپاسگزاری کنید،،چرا مجدد ایشان پول بدهد گناه کرده اومده مادرتان را بگیره یا حمایت کند؟؟
حمیرا
24 ژوئن 2026

من تقریباً شرایط مشابهی داشتم. بعد از فوت پدرم، مادرم با زحمت زیاد زندگی را مدیریت می‌کرد و یکی از آشنایان نزدیک خانواده در خیلی از کارها کمکمان می‌کرد. یک بار هم برای من یک لپ‌تاپ نسبتاً گران خرید. اولش حس بدی داشتم؛ فکر می‌کردم اگر قبولش کنم زیر دینش می‌روم یا شاید بعدها انتظار جبران داشته باشد.

آخرش تصمیم گرفتم مستقیم و محترمانه با مادرم و خود آن آقا صحبت کنم. گفتم از لطفش ممنونم اما فقط در صورتی هدیه را قبول می‌کنم که بدون هیچ انتظار و تعهدی باشد. وقتی مطمئن شدم نیتش کمک کردن است، هدیه را پذیرفتم اما مدل گران‌تر را درخواست نکردم و همان چیزی را که خریده بود نگه داشتم.

بعداً فهمیدم چیزی که بیشتر از خود هدیه اذیتم می‌کرد، احساس بدهکار شدن بود نه خود هدیه. وقتی مرزها و احترام متقابل مشخص شد، آرامش بیشتری پیدا کردم.

پرسش و پاسخ‌های مشابه

شاید برخی شباهت ها در این پرسش ها به شما یاری برساند

رابطه عاطفی

من و پارتنرم یک سال و سه ماهه باهمیم من20سالمه اون21سال جدیدا یه سری مشکلات تو رابطمون بوجود اومده که من اصلا هرچقدر که صحبت میکنیم دلیلشو متوجه نمیشم نمیدونم باید چیکار کنم از سردرگمی زیاد لطفا کمکم کنید. امروز داشتیم باهم صحبت میکردیم من پدر مادرم صدام زدن برا ناهار بعد ناهار گفتم وایسا من برم ناهار بیام گف همیشه تا بوده همین بوده همیشه تا اومدم صحبت کنم …

ترس از جدایی

سلام من یکسال و نیمه تو رابطم اوایل رابطه همه چی خوب بود ولی بعد یه مدت یهو غیب شدجواب زنگ نمیداد با خانوادش حرف زدم ولی نتونستن کاری کنن تو اون ۶ ماه حالم خیلی بد بود به شدت افسرده شده بودم تا اول عید که بهش پیام دادم و جواب داد کلی حرف زدیم دلیل نبودنش توضیح داد و برگشتیم به هم ولی من ترس از جدایی دارم …

خانواده(زناشویی)

همسرم علاقه زیادی به خواهرش داره و براش همه کاری می‌کنه و باعث حسادت و حال بد من شده چیکار کنم

استرس عاطفی

۲ ساله با همیم حتی راحب ازدواجم حرف میزنیم من حدود ۱ ماه این حس که نکنه عاشقش نباشم نکنه نخامش نکنه زندگیمون خراب شه و و و هرچی میشه مغزم میگه تو عاشق نیستی حتی بی ربط ترین اتفاقات دیکه دارم نابود میشم

دانستنی های مرتبط

افزایش میزان داتایی علمی در خصوص این پرسش