سلام خانم مجرب عزیز خوب هستین من تو سن ۱۴ سالگی ازدواج کردم ازدواجمون فامیلیه ۴ساله خونه خودمم یه دخترم دارم حدود دوسال پیش فهمیدم شوهرم داره خیانت میکنه بهم بعد که بهش گفتم چرا اینکاررو میکنی همش انکار میکرد که تو الکی میگی و این حرفا آخرشم قبول نکرد تازه طلبکار بود دست بزنم داره اگه خانواده حامی داشتم تا الان صد باره جداشده بودم خانوادم هرچی میگم بهشون در مورد هر چیزی از این منو مقصر میدونن به اونا هم امیدی ندارم میخوام ادامه تحصیل بدم الان بلکه آینده ای خوب بتونم برا خودم و بچم درست کنم به شدت هم خسیسه شوهرم زندگی زهرمارم شده انقدر خستم واسه همه چیز ازش تازگیا هم فهمیدم داره با یه دختره که میشناسمش چت میکنه اون هم شوهر داره قبلا میخواست اونو بگیره ندادن به این از بخت بد من دراومد حوصله شو اصلا ندارم که بگم چرا این کارو میکنی بعد انکار کنه اینم بگم اختلاف سنیمون ۸، ۹ ساله اصلا نمیدونم چیکار کنم فقط میدونم خییییلی خستم حوصله ادامه دادن رو ندارم ولی چاره ای هم ندارم احساس بدبختی خیلی زیاد میکنم نای درس خوندنم ندارم [تا چشم باز کردم یکم جوونی کنم خودمو تو بدبختی مطلق میبینم اصلا حقم اینهمه غم نبود دوست دارم یکی اینجا باشه فقط به حرفام گوش کنه چقدر فک میکردم این زندگی قراره قشنگ باشه اما اصلا نشد ]من ازش خیلی سر ترم فقط من بدشانسم اون خوش شانس که ریده تو زندگی من اصلا منو نمیفهمه اصلا مهم نیستم براش که بخواد بفهمه انگار ابزار جنسیم حس خوبی تو رابطه ندارم بخاطر خیانتاش خودمو ابزار جنسیه این حرومزاده میبینم انگار درستو غلطو نمیتونم تشخیص بدم امیدوارم منظور حرفامو بتونید بفهمید حس میکنم اگه ی حرکتی نزنم سرنوشت بچم یه همچین زندگی میشه خیلی بددهنه خودم قبلا تو خانوادم بخاطر دعواهای زیاد گفتم عروس بشم زندگی خوبی داشته باشم ولی نشد اینجا بدتر اونجاست اونجا هم بدتر از اینجا خیلی خیلی ممنونتون میشم که راهنمایی دقیق کنید چون مثل چی موندم تو این باتلاق .حس میکنم که فهمیده که فهمیدم از ج.ن.ده بازیاشون آخه اینقدر این زندگی براش مهم نیست
کاملا حق با شماست ،،تصمیم درستی گرفتید فقط بی گدار به آب نزنید جوانب رو در نظر بگیرید از الان هرچی دیدید و متوجه شدید به روی همسرتان نیارید تا بتوانید بهتر به هدفتان برسید،،هر آنچه که باعث موفقیت شما میشود انجام دهید تا بینیاز باشید از دیگران