بین شوهرم و دخترم موندم

خیلی جوون بودم که ازدواج کردم و زود باردار شدم .
یک دختر و یک پسر دارم که دخترم بزرگتره و شانزده سالشه و پسرم هفت سالشع.
از همسرم جدا شدم چون خیلی بی احساس بود و توجه کافی به من نداشت. حضانت بچه ها با منه. پارسال با شوهر جدیدم اشنا شدم و صیغه کردیم و الانم عقدشم.
از روز اول دخترم با شوهرم لج کرد
بهش توهین میکنه و احترام مرد بزرگ را نگه نمیداره
شوهرم روی رفت و امد حساسه و بار به دخترم گفتم رعایت کن اما گوش نمیکنه. شوهرم یکم مذهبیه خب و از دخترم با احترام بارها خواسته که درست لباس بپوش.
اما رابطه با پسرم خوبه پسرم حرف گوش کنه خداروشکر
اما از دست دخترم دیگه کلافه شدیم و شوهرم پیشنهاد داد ببرمش خونه مادربزرگش تا اونجا زندگی کنه
با اینکه دلم نمیاد اما منم زندگی دارم چقدر باید تاوان گذشته بدم؟ موندم بینشون
مرجان مجرب
روانشناس،زوج درمانگر
درست تصمیم گرفته اید،انتخاب شما همسرتان باشد،زندگی از الان به بعد شما مهم هست ناسازگاری دخترتان تمامی ندارد و مدارا باید کنید بگذارید پیش مادربزرگش برود الان وقت آرامش شماست

تجربه های یاری دهنده

وضعیت شما واقعاً پیچیده و سخت است. درک می‌کنم که احساس می‌کنید بین دو نفر که برایتان مهم هستند، گیر کرده‌اید و این فشار روانی می‌تواند خیلی سنگین باشد. شما به عنوان یک مادر و همسر جدید، در تلاشید تا هم زندگی جدیدتان را بسازید و هم به نیازهای دخترتان توجه کنید. این دوگانگی می‌تواند احساسات متضادی را در شما به وجود آورد و طبیعی است که به دنبال راه‌حل باشید.

شما در حال حاضر در میانه یک بحران عاطفی قرار دارید: از یک سو، تلاش می‌کنید تا رابطه‌تان با همسرتان را حفظ کنید و از سوی دیگر، نیاز دارید که به دخترتان نیز توجه کنید و احساسات او را درک کنید. اینجا جایی است که شما باید بین نیازهای هر دو طرف تعادل برقرار کنید. دخترتان به خاطر تغییرات ناگهانی در زندگی‌اش، احساس ناامنی و شاید حسادت می‌کند. او ممکن است به شوهر شما به عنوان یک تهدید نگاه کند و این طبیعی است که بخواهد به نوعی واکنش نشان دهد.

الگوی روان‌شناختی که در اینجا وجود دارد، می‌تواند به تعارض‌های عاطفی و عدم توانایی در برقراری ارتباط مؤثر بین شما و دخترتان مربوط باشد. او ممکن است نتواند احساساتش را به درستی بیان کند و به همین خاطر به توهین و بی‌احترامی روی می‌آورد. از سوی دیگر، شوهر شما نیز ممکن است به خاطر حساسیت‌های مذهبی‌اش و نیاز به احترام، نسبت به این رفتارها واکنش نشان دهد.

برای مدیریت این وضعیت، پیشنهاد می‌کنم مراحل زیر را در نظر بگیرید:

1. **گفت‌وگو با دخترتان**: سعی کنید با او به صورت آرام و بدون قضاوت صحبت کنید. از او بپرسید که چرا نسبت به شوهر شما این‌گونه رفتار می‌کند و احساساتش را بشنوید. این گفت‌وگو می‌تواند به او کمک کند تا احساساتش را بهتر بیان کند.

2. **تعیین مرزها**: به دخترتان توضیح دهید که احترام به دیگران، حتی در شرایط سخت، ضروری است. مرزهای مشخصی برای رفتارهای قابل قبول تعیین کنید و به او یادآوری کنید که این مرزها برای حفظ آرامش در خانه است.

3. **توجه به نیازهای دخترتان**: او ممکن است به توجه بیشتری از سمت شما نیاز داشته باشد. سعی کنید زمانی را برای خودتان و دخترتان اختصاص دهید تا بتوانید رابطه‌تان را تقویت کنید.

4. **در نظر گرفتن مشاوره خانوادگی**: اگر وضعیت بهبود نیافت، ممکن است مشاوره خانوادگی مفید باشد. یک متخصص می‌تواند به شما و خانواده‌تان کمک کند تا این مسائل را بهتر مدیریت کنید.

در نهایت، به یاد داشته باشید که شما به عنوان یک مادر و همسر، حق دارید که نیازهای خود را نیز در نظر بگیرید. زندگی جدید شما مهم است، اما این به این معنا نیست که باید احساسات دخترتان را نادیده بگیرید. امیدوارم با ایجاد فضایی برای گفت‌وگو و درک متقابل، بتوانید به آرامش بیشتری برسید.

نمیخوام کودک همسر باشم

من 17 سالمه . راستش ۸ ماه با دوست پسرم اشنا شدم چهار ماه پیش اومدن خواستگاری و خانوادش مخالف راستش من بخاطرش خودکشی کردم ولی بعدش که برگشت خانوادش تقرببا راضی کردن بخاطر اختلاف سنی زیاد ۱۱ سال و اینکه کودک همسر میشم نمیخام ازدواج کنم ولی مادرم بخاطر شغل پول و…. میخاد بگه باهاش ازدواج کن تاحدی که گفته از ارث محرومت میکنم راستش من نمیخام الان برم …

درخواست مشاوره

درود بر شما ازدواج با مردی که ده سال از من کوچیکتر است، درسته؟ چهل و نه ساله هستم و از قبل ازدواجی نداشتم این اقا منو دوستداره و پنج ماه از رابطه ما میگذده.سپاس از شما

درخواست مشاوره

درود بر شما ازدواج با مردی که ده سال از من کوچیکتر است، درسته؟ چهل و نه ساله هستم و از قبل ازدواجی نداشتم این اقا منو دوستداره و پنج ماه از رابطه ما میگذده.سپاس از شما

همسرم با خانواده ام نمیسازه!

دیگه از دست همسرم خسته شدم. ما دو ساله ازدواج کردیم و از همون روز اول مدام پشت خانواده من بدگویی میکنه. تلفن یک لحظه از دستش نمی افته. کار به جایی رسیده که با کوچکترین دعوایی بدترین فحش ها رو به خانواده من میده و من سکوت میکنم. خانواده من کاری با زندگی ما ندارن و در حد توانشون ما رو حمایت کردن. حتی خونه ای که ما توش …