اظطراب مهمون

سلام وقت بخیر من سر مریضی داییم و مسئولیت سنگین روی مادرم و بی توجهی بعضی از فامیل ها و تردد زیاد تو خونمون و صحبت کردن در مورد غذا وخوراک و کلا مسئله شخصی و خانوادگی داییم یک سال و خورده ای هست خیلی اذیت شدم خداروشکر تموم شد ولی من خیلی عوض شدم مثلاً مهمون میاد برامون سریع سلام میکنم میپرم میرم تو اتاق و تازه گاهی با سلام کردن هم اذیت میشم و تو اتاق هم اظطراب دارم و فکر میکنم همش که کی میرن از اینجا و مثلاً از شب قبل سناریو می‌چینم که ما اگر عصر باشیم خونه؛ اینا میان و …. واقعا خیلی حرص میخورم و اولاش فقط برای فامیل مادریم اینجوری بودم ولی الان روی همه حساس شدم و مثلاً بچه ای میاد خونمون و میمونه اینقدر حرص میخورم و گاهی گریم میگیره از خودم بدم میاد اون موقع که نسبت به به بچه هم حساسم. گاهی عذاب وجدان هم میگیرم میرم خونه فامیل چون اونا میان اینجوری ام و فرار میکنم و تو ذهنم فحش و … هست ولی من گاهی دوست دارم برم خونشون و برای همین سعی میکنم نرم قبلا اصلا اینجوری نبودم .به نظرتون چه کار کنم؟ سر این اتفاقا خیلی خسیس هم شدم .به روانشناس احتیاج دارم؟ چون خودم اضطراب اجتماعی دارم و لکنت هم دارم دوست ندارم برم پیش روانشناس
مرجان مجرب
روانشناس،زوج درمانگر
درود فراوان کاملاً رفتار شما به حق است،منم باشم افسردگی می‌گیرم اضطراب می‌گیرم از این همه رفت و آمد و درک نکردن اطرافیان،شما نیاز به روانشناس ندارید کارتونم درسته که میرید تو اتاق،خسته شدید و نیاز به استراحت دارید،خسیس هم که می‌گویید انقدر وضعیت اقتصادی بد است که نیاز است که با احتیاط خرج کنیم از نظر من اینم اشکالی نداره،به خودتان رسیدگی کنید استراحت کنید زمان حال شما را بهتر خواهد کرد

می‌فهمم چی می‌گی… وقتی یه دوره‌ی طولانی هم بیماریِ نزدیک، هم فشارِ مراقبت روی خانواده میاد، طبیعی‌ـه سیستم عصبی‌ات دائم در حالت «آماده‌باش» بمونه. بعد هم که مهمون میاد، باز ذهن می‌ره سمت خطر/کنترل: «کی می‌رن؟ چی باید درست کنم؟ نکنه بد برداشت کنن؟» و حرص و اضطراب می‌چسبه بهت. این عوض شدنِ شدید، از ضعف شخصیتت نیست؛ از فرسودگی و اضطراب انباشته‌ست.

الان داری بین چند حالت گیر می‌کنی:
- **آمادگیِ اضطرابی از قبل** (سناریو چیدن از شب قبل، فکرِ زمان رفتن)
- **اجتناب موقع مهمونی** (پریدن تو اتاق، حتی با سلام کردن اذیت شدن)
- **حساسیت و خشمِ کنترل‌گرانه** (روی همه حساس شدن، حتی غذا/تردد)
- **بعدش عذاب‌وجدان و دوگانگی** (می‌دونی ممکنه غیرمنصفانه باشه، ولی ذهنت فحش/قضاوت می‌سازه؛ بعدش می‌زنی به فرار یا حس “خسیس شدن”)
- و یک بستر اضافه: **اضطراب اجتماعی + لکنت** که خودش حساسیت به قضاوت دیگران رو بالا می‌بره.

### چند اقدام عملی و مرحله‌ای (بدون اینکه لهت کنه)
1) **اول واقعیت رو بپذیر: “ذهن من در خطره”**
وقتی می‌گی «از شب قبل سناریو می‌چینم»، این یعنی مغزت داره استرس رو پیش‌بینی می‌کنه. فقط به خودت برچسب نزن:
«این اضطرابِ تمرینیه، نه حقیقت.»

2) **قانون “مهمون = وظیفه‌ی من نیست”**
برای خودت یک حد مشخص کن: مثلاً فقط **20 دقیقه حضور فعال**، بعد **حق می‌دم از اتاق بیرون/داخل** برم. نه فرارِ کامل، نه اجبارِ همیشگی. مغز با “حد” آرام می‌گیره.

3) **تکنیک کوتاه برای لحظه‌ی حمله اضطراب**
وقتی می‌ری تو اتاق و قلبت تند می‌شه:
- 4 ثانیه دم، 6 ثانیه بازدم × 6 بار
- همزمان یک جمله ثابت: «الان بدنم مضطربه، ولی خطر واقعی نیست.»
هدف کم کردن موج اضطرابه، نه حذف کاملش.

4) **سناریو چیدن رو تبدیل کن به برنامه‌ی کوچک**
به جای «کی می‌رن؟»، یک چک‌لیست 3 موردی بده به خودت:
- آب/چای آماده
- یک کار مشخص (مثلاً رسیدگی کوتاه به غذا)
- زمان استراحت خودم
این کار “کنترل” می‌ده، ولی وسواس نمی‌سازه.

5) **با خشم مهربانانه برخورد کن، نه سرزنش**
حرص و بداخلاقی وقتی میاد، پیام داره: «من تحت فشار بودم.»
به خودت نگه دار: «من مجازم خسته باشم.» بعدش یک جبرانِ سبک انجام بده (مثلاً آخر مهمونی با خودت مهربونی، نه اینکه بروی خانه‌شون و خودت رو بسوزونی).

### آیا روانشناس لازم داری؟
با توجه به این‌که گفتی **اضطراب اجتماعی داری و لکنت هم هست** و این الگوها (اجتناب + سناریوسازی + فرار + عذاب‌وجدان) شدت گرفته، **مراجعه خیلی می‌تونه کمک‌کننده باشه**—ولی لازم نیست حتماً رفتن “فوری و فوری” حس کنی. حتی جلسات محدود هم می‌تونه برای مدیریت اضطراب و آموزش تکنیک‌های مواجهه و کاهش اجتناب مؤثر باشه.
اگر از خودِ روانشناس می‌ترسی، می‌تونی

پرسش و پاسخ‌های مشابه

شاید برخی شباهت ها در این پرسش ها به شما یاری برساند

خانوادگی

با خانواده سمی ای که نه حاضره مشاوره بیاد نه میزاره ازادانه زندگی کنی چیکار کنیم

اختلافات

از که وقتی زایمان کردم رابطه ام با همسرم خیلی سرد شده بخاطر اختلافاتی که خونواده اش به وجود آوردن خواهر شوهرم بچه رو خیلی فشار میداد و اذیت میکرد من چند بار بهش گفتم فلانی اذیت نکن ناراحت شد فوری رفت به همسرم گفت دیگه به بچه اتون دست نمیزنم همسرم بهم گفت به خواهرش چیزی نگم منم قبول کردم و گفتم باشه از اون موقعه خواهرشوهرم کینه کرد …

خانواده

اختلاف خانوادگی

طلاق

سلام من ۳۶سالمه۱۸ساله ازدواج کردم ۲تا دختر دارم الان این دفعه چهارمه اومدم خونه پدرم شوهرم خیلی اخلاقای بد داره بددهن بد بین دست بزن وابسته گی خیلی زیاد به خانواده یه پسره اعتیاد به ترامادول خیانتم کرده هر دفعه بخاطر دخالت خانوادش زندکی من بهم ریخته هردفعه همشون میان تو خونه من و شوهرم علیه من میکنن وشوهرمم هرچی ار دهنش در میاد به من میگه اونا میگن شوهرمم …

دانستنی های مرتبط

افزایش میزان داتایی علمی در خصوص این پرسش