اعتماد به نفس

وقتی توی جمعی نشستم خیلی کم حرف میزنم دوست ندارم ساکت بمونم حرف نمیاد توی ذهنم
اعتماد ب نفسم حس میکنم از دست دادم حرفی ندارم تو جمع بگم چیزی نمیاد ذهنم
مرجان مجرب
روانشناس،زوج درمانگر
ممکن هست اون اعتماد به نفس لازم را در ارتباط با دیگران نداشته باشید مواردی هست که باید در نظر بگیرید و آنجام دهید
افکار خود را به چالش بکشید
از خودتان انتقاد نکنید
برای خودتان هدف تعیین کنید
از منطقه امن خود خارج شوید
به خودتان ایمان داشته باشید
به ظاهر خود توجه کنید
با افراد مثبت معاشرت کنید
به خودتان پاداش بدهید
از کمک متخصصان استفاده کنید
مهارت‌های جدید یاد بگیرید
به دیگران کمک کنید
در فعالیت‌های اجتماعی شرکت کنید
از خودتان مراقبت کنید
به خودتان محبت کنید
که هر کدام از اینها👆 توضیحات خاص خودشونو دارند
مثلاً مهارت های جدید یاد بگیرید به این معنا که در جمعی قرار گرفتید شروع به پرسیدن یک سوال کنید اینکه مریم لباست زیباست از کجا خریدی،،،مهارت گفتگو مهم هست،،،به خودتان پاداش دهید اینکه برای هر تعامل با دیگران برای خودتان بهترین هدیه یا چیزی را بخرید

می‌فهمم چی می‌گی… انگار توی جمع یک «فشار» ناپیدا میاد که باید حرف درست و جذاب داشته باشی، بعد هم مغزت سریع می‌ره روی حالت قفل‌شدن: هم ذهن پر از حرف هست ولی بیرون نمیاد، هم وقتی می‌خوای شروع کنی، حس می‌کنی “حرفی برای گفتن ندارم”. این خیلی خسته‌کننده‌ست.

حالا یه دورنما: تو الان بیشتر درگیر «اضطراب عملکرد» و ترس از قضاوتی. یعنی مسئله اصلی شاید کم‌حرف بودنِ ذاتی نباشه؛ بیشتر اینه که مغزت قبل از حرف زدن، همزمان داره ارزیابی می‌کنه: “اگه اشتباه کنم چی؟ اگه مسخره بشه چی؟ اگه به چشم نیاد چی؟” نتیجه‌اش می‌شه سکوت یا کوتاه‌گویی. مزیتش اینه که معمولا آدم‌های ساکت‌تر، عمق و دقت بیشتری دارن—فقط در لحظه اجازه نمی‌دن خودشون رو نشون بدن. ریسک هم اینه که کم‌کم باور می‌سازی «من چیزی ندارم» و همین باور، سکوت رو بیشتر می‌کنه.

الگوی احتمالی که تو گفتی:
- **بین “فکر کردن” و “اظهار کردن” فاصله می‌افته**: حرف هست (“تو ذهنم”) ولی ورود به مکالمه سخت می‌شه.
- **تمرکز از توی تجربه‌ی جمع می‌ره روی خودت**: به جای اینکه ببینی موضوع چیه و طرف مقابل چی می‌خواد، داری چک می‌کنی “من چی کم آوردم؟”
- **حکم کلی “اعتمادبه‌نفسم از دست رفته”** می‌تونه نقش تقویت‌کننده‌ی اضطراب داشته باشه.

تو دقیقاً کجای ماجرا هستی؟ بیشتر در بخش **ابهام + ترس از قضاوت + قفل شدن لحظه‌ای** قرار داری. نه اینکه واقعا “حرفی نداری”، بلکه **زمانی که باید صحبت کنی، سیستم اضطرابت فعال می‌شه و دسترسی به کلمات کم می‌شه**.

چند اقدام عملی و مرحله‌ای (واقعی و قابل اجرا):
1) **هدف جمع را کوچک کن**: قرار نیست حرف “عالی” بزنی. فقط هدفت این باشه که *یک جمله* مشارکت کنی. مثلا:
- «جالبه… من اینو این‌جوری دیدم»
- «اجازه بدید فکر کنم، نظرم اینه که…»
2) **یک “اسکریپت آماده” داشته باش**: قبل از رفتن به جمع، ۳ جمله آماده کن که با هر موضوعی قابل استفاده باشه (نظر شخصی/تجربه/سؤال). سکوت کمتر می‌شه چون مغز مجبور نیست از صفر بسازه.
3) **به جای آماده‌سازی جمله کامل، فقط پاسخ کوتاه بده**: وقتی کسی سوال می‌پرسه، اول با ۵ ثانیه مکث، یک پاسخ ۱۰ ثانیه‌ای بده. بعد اگر لازم شد ادامه می‌دی.
4) **قانون ۲ بار در جلسه**: به خودت قول بده فقط ۲ بار در کل جلسه یک اظهار کوچیک داشته باشی. این فشار “باید زیاد حرف بزنم” رو می‌شکنه.
5) **نکته مهم درباره ذهنِ پُر از حرف**: داشتن حرف در ذهن یعنی “توانمندی” هست؛ مشکل بیشتر “ترسِ بیرون آوردن” و “شتاب اضطرابی”ه. تمرین کن با مکث کوتاه شروع کنی، نه با تلاش سنگین.

جمع‌بندی: تو احتمالا بیشتر از اینکه کم‌حرف باشی، **در لحظه‌ی صحبت دچار ترمز اضطراب می‌شی**. این قابل تمرینه و با هدف‌گذاری‌های کوچک، جمله‌های آماده، و کاهش فشار عملکرد، اعتمادبه‌نفس به شکل واقعی برمی‌گرده—نه با شعار. اگر خواستی، می‌تونی بگی این مشکل

پرسش و پاسخ‌های مشابه

شاید برخی شباهت ها در این پرسش ها به شما یاری برساند

رابطه عاطفی

من و پارتنرم یک سال و سه ماهه باهمیم من20سالمه اون21سال جدیدا یه سری مشکلات تو رابطمون بوجود اومده که من اصلا هرچقدر که صحبت میکنیم دلیلشو متوجه نمیشم نمیدونم باید چیکار کنم از سردرگمی زیاد لطفا کمکم کنید. امروز داشتیم باهم صحبت میکردیم من پدر مادرم صدام زدن برا ناهار بعد ناهار گفتم وایسا من برم ناهار بیام گف همیشه تا بوده همین بوده همیشه تا اومدم صحبت کنم …

ترس از جدایی

سلام من یکسال و نیمه تو رابطم اوایل رابطه همه چی خوب بود ولی بعد یه مدت یهو غیب شدجواب زنگ نمیداد با خانوادش حرف زدم ولی نتونستن کاری کنن تو اون ۶ ماه حالم خیلی بد بود به شدت افسرده شده بودم تا اول عید که بهش پیام دادم و جواب داد کلی حرف زدیم دلیل نبودنش توضیح داد و برگشتیم به هم ولی من ترس از جدایی دارم …

خانواده(زناشویی)

همسرم علاقه زیادی به خواهرش داره و براش همه کاری می‌کنه و باعث حسادت و حال بد من شده چیکار کنم

استرس عاطفی

۲ ساله با همیم حتی راحب ازدواجم حرف میزنیم من حدود ۱ ماه این حس که نکنه عاشقش نباشم نکنه نخامش نکنه زندگیمون خراب شه و و و هرچی میشه مغزم میگه تو عاشق نیستی حتی بی ربط ترین اتفاقات دیکه دارم نابود میشم

دانستنی های مرتبط

افزایش میزان داتایی علمی در خصوص این پرسش