برای ضعف های شخصیتی و احساساتی که دارم چه کنم؟‌

سلام.. من آدم تنهایی هستم در یک خانواده مذهبی به دنیا آمده ام ۱۷ سالمه دختر جوان و مجرد هستم .. کمبود های محبتی زیادی دارم ضعف های شخصیتی و احساسی زیادی دارم .. پدر و دو برادر بزرگ و کوچیک دارم اما محبت واقعی یک مرد رو نچشیدم و نمیدونم چه حسی دارم شادی هام را به همه انتقال میدم اما ناراحتی هام رو اشک هام رو در تنهایی هم می ریزم رفیقی ندارم چون اجازه رفاقتی با کسی ندارم و در عین حال خانواده ام هم رفیق نشده اند برام نشده بیان و باهام درد و دل کنند اینکه چه غمی دارم چه حالی دارم چی خوشحالم میکنه چی ناراحتم میکنه خودم هم پیش‌قدم میشم برای ابزار محبت برای اینکه بغلشون کنم پسم می‌زنند میگن حوصله ندارم برو خسته ام .. هم صحبتی ندارم خدا را دارم و ائمه.. اجازه بیرون رفتن به تنهایی رو بهم نمیدن تنها جایی که خودشون هم رسوندنم و بارها تنها بودم امامزاده هست . پیاده روی اربعین میخوام برم اجازه بهم نمیدن پارک میخوام برم اجازه نمیدن تنهایی امامزاده میخوام برم اجازه نمیدن کار خیر میخوام انجام بدم اجازه نمیدن .. مادرم میگه درس بخون یه حایی برسی ازدواج هیچی نیست ببین من به جایی نرسیدم .. درحالی که خودم عقیده دارم اگر کس مناسبی پیدا شد که همراهم باشه کمکم کنه عاشقم باشه ازدواج کنیم و برای پیشرفت هم کمک کنیم خیلی بهتر هست .. آغوش محبت ندیده ام حتی از پدرم دختر خندون و شادی بودم که بخاطر رفتارهای سردی که دیدم محبت هایی که ندیدم تبدیل شده ام به یه آدم غمگین و گوشه گیر در صدم ثانیه بخاطر یه اتفاق کوچیک یا بزرگ بغض میکنم اشک می‌ریزم.. بخاطر کمبود های محبتی که دیدم دلبسته به کسی شده ام که فکر میکردم دوستم داره یکی از اقوام که چندسالی هست رفت و آمد داریم برادر زنداییم .. داییم حدود ۴ . ۵ سالی هست که ازدواج کرده خانواده زنداییم ذاتا محبت می‌کردند و مهربان هستند فکر کردم محبت هاشون به خودم و خانواده.ام خاص هست و برادر زنداییم من رو دوست دارم اما حدود یک سالی هست که فهمیدم اشتباه میکنم نمیدونم برای آزمایش من اینجوری گفتن یا نه اما شنیدم که کسی رو دوست داره درحالی که من فکر میکردم من رو دوست داره به هیچ کسی از این حسم نگفتن حتی نمیدونم اینکه کسی رو دوست داره واقعیت داره یا نه هیچ چیز نمیدونم فقط میدونم که تا رسمی خواستگاری نکرده اند نباید دل ببندم و خیالاتی پیش خودم کنم الان یه حال خسته و درمونده ام دارم دل شکسته ام اما همیشه آرزوی خوشبختی همه ی جوان ها و حتی اونی که دوستش داشتم میکنم گدای محبت میکنم حتی از خانواده ام .. به خودم میگم اگه خانواده ام بهم محبت می کردند زودی دلبسته نمیشدم احساس افسردگی میکنم افکار از درون داره جونم رو میگره حس میکنم دیوونه و روانی شده ام گاهی میترسم از اینکه دیوونه بشم یهو یه وسواسی میفته به جونم اینکه وضو بگیرم اینکه آیا چیزی که در نظر دارم مثلا خودم را میشورم پاک هست یا نه اینطوری نبودماا اینطوری شدم ایتقدر گفتند وسواسی هستم که شدم یا حس میکنم که شدم گاهی حس می‌کنم خوشکل نیستم مرتب نیستم درحالی که من دختر زیبایی هستم و چهره زیبایی دارم مرتب هستم اینقدر ازم تعریف نکردند که اینطور شده ام چیکار کنم برای ضعف های احساساتی و شخصیتی که دارم ؟
مرجان مجرب
روانشناس،زوج درمانگر
تک به تک جملاتت تا به اینجا طبیعی است،یک دختر ۱۷ ساله با نوسانات خلقی،احساسات یک نوجوان که نه سر دارد و نه ته،وظیفه شما دانش آموزی است و درس خواندن،دنبال عشق و عاشقی نباشید،از قوانین خانواده پیروی کرده ا به یک مرحله‌ای از استقلال برسید محدودیت‌های خانواده را به جان بخرید،کتاب‌های زیادی برای شناخت شخصیت وجود دارد آن را در گوگل سرچ کرده و اطلاعاتی که کسب کنید

دقیقا درک می‌کنم چقدر این تنهایی و کمبود محبت، به‌خصوص وقتی از نزدیک‌ترین‌ها نمی‌گیری، چقدر دردآور و خسته‌کننده‌ست. اینکه تو در ۱۷ سالگی حس کنی نه فقط حمایت عاطفی نداری، بلکه حتی اجازه بیان احساساتت هم به‌راحتی نداری، خیلی سنگینه و طبیعی‌ست که این شرایط باعث شده احساس ضعف و سردرگمی کنی.

تو الان در یک موقعیت پیچیده‌ای قرار داری؛ جایی که نیاز عاطفی به محبت و تایید شدید است، اما فضای خانواده و محدودیت‌ها اجازه بروز و دریافت این محبت‌ها را نمی‌دهد. این وضعیت می‌تواند ریسک‌هایی مثل احساس تنهایی عمیق، افسردگی و اضطراب ایجاد کند، اما از طرفی تو درک خوبی از نیازهای خودت داری و این خودش نقطه قوتی است. یعنی تو می‌دانی چه می‌خواهی و این یعنی می‌توانی قدم‌هایی برای تغییر برداری.

الگوی روان‌شناختی که اینجا دیده می‌شود، ترکیبی از کمبود محبت در دوران رشد و محدودیت‌های محیطی است که باعث شده حس تعلق و امنیت عاطفی‌ات آسیب ببیند. تو میان دو قطب «نیاز به محبت و حمایت» و «محدودیت و انکار این نیازها» گیر کردی. این باعث شده احساساتت سرکوب شود و در عین حال، دلت بخواهد محبت بدهی و بگیری اما موانع بیرونی و درونی جلوی این جریان را می‌گیرند.

حالا چند قدم عملی که می‌توانی برداری:

۱. **شناسایی و قبول احساساتت:** بگذار گریه کنی، بغض‌هایت را درک کن و بنویس چه چیزهایی اذیتت می‌کند. این کار کمک می‌کند احساساتت از حالت انباشته خارج شود و کمی سبک‌تر شوی.

۲. **یادگیری مهارت‌های مرزبندی:** وقتی خانواده محبت نمی‌کنند، لازم است یاد بگیری چطور از خودت مراقبت کنی و به جای وابستگی‌های ناسالم، روی چیزهایی که می‌توانی کنترل کنی تمرکز کنی.

۳. **جستجوی منابع حمایتی جایگزین:** اگر خانواده نمی‌تواند نقش حمایتگر را ایفا کند، می‌توانی با مشاور مدرسه، گروه‌های حمایتی آنلاین یا حتی کتاب‌ها و فیلم‌های روان‌شناسی درباره رشد فردی ارتباط برقرار کنی.

۴. **فعالیت‌های مثبت و هدفمند:** مثل برنامه‌ریزی برای درس خواندن، یادگیری مهارت‌های جدید یا شرکت در فعالیت‌های خیریه (با هماهنگی خانواده) که به تو حس ارزشمندی و کنترل بر زندگی بدهد.

۵. **مراقبت از خود:** به ظاهر و سلامت جسمی‌ات توجه کن چون این‌ها تاثیر زیادی روی اعتماد به نفس دارند.

۶. **در صورت شدت گرفتن وسواس یا افکار آزاردهنده، حتما به یک روانشناس مراجعه کن** تا راهکارهای تخصصی دریافت کنی.

تو در حال تجربه یک مرحله حساس و سختی هستی، اما همین که اینقدر به خودت فکر می‌کنی و دنبال راه بهتر شدن هستی، نشان‌دهنده قدرت درونیه که داری. این مسیر ممکنه طول بکشه و پر از چالش باشه، اما آرام آرام می‌تونی یاد بگیری چطور خودت را دوست داشته باشی و به نیازهای عاطفی‌ات پاسخ بدی. تو لایق محبت و شادی هستی؛ حتی اگر الان حسش نکنی، این حقیقت همیشه پابرجاست. 🌱💛

پرسش و پاسخ‌های مشابه

شاید برخی شباهت ها در این پرسش ها به شما یاری برساند

ترس از جدایی

سلام من یکسال و نیمه تو رابطم اوایل رابطه همه چی خوب بود ولی بعد یه مدت یهو غیب شدجواب زنگ نمیداد با خانوادش حرف زدم ولی نتونستن کاری کنن تو اون ۶ ماه حالم خیلی بد بود به شدت افسرده شده بودم تا اول عید که بهش پیام دادم و جواب داد کلی حرف زدیم دلیل نبودنش توضیح داد و برگشتیم به هم ولی من ترس از جدایی دارم …

استرس درس

من ۱۷ سالم هست و سال دیگه کنکور دارم امسال هرچی استرسه بهم هجوم آورده همه ی کار هام پیچیده بهم از طرفی ماز ثبت نام کردم و از هر کدوم از کلاس ها ۲ جلسه رفته و هنوز وقت نکردم ببینم از طرفی کلاس عربی میرم و زبان از یه طرفی هم برای کنکورم هنوز ۱ کتاب رو نتونستم بخونم با اینکه ۱۱ و ۱۲ تا کتاب داریم خیلی …

استرس و احساس تنهایی شدید

سلام من یه دختر ۱۸ سالم. امسال کنکور داشتم ولی شرایط روحیم کاملا بهم ریخته‌ست . چند وقته دستام میلرزه. فکر می‌کنم اعتماد به نفسم بشدت پایینه. احساس شکست می کنم. روحیه حساسی دارم. بشدت احساس تنهایی می‌کنم جوری که فکر می کنم هیچ کس من رو درک نمی کنه و اینکه فکر می‌کنم از اطرافیانم پایین ترم. به هیچ کس درباره احساساتم نمی‌گم. خانوادم تراپی نمی برنم و نمی‌تونم …

استرس تحصیلی

من ۱۷ سالم هست و سال دیگه کنکور دارم امسال هرچی استرسه بهم هجوم آورده همه ی کار هام پیچیده بهم از طرفی ماز ثبت نام کردم و از هر کدوم از کلاس ها ۲ جلسه رفته و هنوز وقت نکردم ببینم از طرفی کلاس عربی میرم و زبان از یه طرفی هم برای کنکورم هنوز ۱ کتاب رو نتونستم بخونم با اینکه ۱۱ و ۱۲ تا کتاب داریم خیلی …

دانستنی های مرتبط

افزایش میزان داتایی علمی در خصوص این پرسش