بی خوابی

من18سالمه و شیش سال با کسی در ارتباط بودم که رابطه جدی بود و حتی خانواده ها قرار خاستگاری رو هم گذاشتع بودن تا اینکه جدا شدیم من ب شدت ب این ادم وابستع بودم و بدونه شب بخیر و فکر کردن ب ایندمون اصلا خوابم نمیبرد حتی شبایی ک بحثمون میشد و چون شب بخیر بهم نمیگفت اصلا تا صب نمیتونستم بخوابم ما الان15روزع تموم کردیم و من اصلا نتونستم شبا حتی1دقیقع هم بخوابم
خودمو با هر چی سرگرم میکنم ولی هیچ فایدع ای ندارع کسیم نبود باهاش اواخر صحبت کنم و بیشتر فشار بهم وارد می‌شد تااینکه با چت جی پی تی حرف زدم ولی اینکه نمیتونم بخوابم دیوونم میکنه از زندگی هیچ لذتی نمیبرم اواخر بیرون نمیرفتم ولی کم کم برای اینکه بتونم خودم حال خودمو خوب کنم رفتم ولی بدتر میشد ک بهتر نمیشد حالم اینم بگم گاهی دلتنگی انقدر بهم فشار میارع ک مجبور میشم یا موهامو بکشم و یا صورتمو چنگ بزنم جورع دیگه ای اروم نمیشم
بعد با خودم گفتم شاید باید شبا بیش از حد خستع بشم تا بتونم بخوابم اما اونم اصلا تاثیری نداشت روزع اربعین تصمیم گرفتم این حرکتو بزنم و حرم تا حرم رفتیم از حرم تا جمکران که خارج شهره پیادع رفتیم و شب نردیکه2رسیدیم‌خونه خیلیییی خستع بودم اما بازم فایدع نداشت
الان فکرع اون ادم خیلی بااینکع باز اذیتم میکرد اما حس میکنم مشکل دیگ شب بخیرش نیس جدیدن از جنگو .کشتو کشتار های وحشتناکی ک اتفاق میوفتع میترسم از ایندع ای ک هیچیش مشخص نیس و برنامه ای براس ندارم وحشت دارم و خوف میاد سراغم اصلا نمیتونم بخوابم
مرجان مجرب
روانشناس،زوج درمانگر
پاسخ داده ام

چیزی که تو توصیف می‌کنی فقط «بی‌خوابی» ساده نیست؛ انگار بدنت و ذهنت هر دو توی حالت هشدار موندن. بعد از یک رابطه‌ی خیلی طولانی و وابسته، قطع شدنِ ناگهانی، ابهامِ آینده، و هم‌زمان دیدن خبرهای جنگ و خشونت، برای مغز مثل اینه که «امنیت» از چند طرف ضربه خورده. برای همین خواب به‌جای اینکه بیاد، فرار می‌کنه.

الان تو بین چند فشار گیر افتادی: سوگِ جدایی، وابستگی و دل‌کندن، ترس از آینده‌ی نامعلوم، و اضطرابِ شدید. این وضعیت یک نقطه‌ی حساسه؛ نه نشونه‌ی ضعف توئه، نه دیوونه شدن. اما ریسکش اینه که اگر ادامه پیدا کنه، هم بدن فرسوده می‌شه هم اضطراب و رفتارهای آسیب‌زننده مثل کندن مو و چنگ انداختن بیشتر می‌شن. از آن طرف، همین که داری علت‌های جدید مثل ترس از جنگ را می‌بینی، یعنی ذهنت هنوز دنبال توضیح درست می‌گرده؛ این خودش یک نقطه‌ی مهم برای کمک گرفتن است.

در این ماجرا باید بین «واقعیت» و «برداشت» فرق بگذاریم:
- واقعیت: تو ۱۵ روزه عملاً نخوابیدی، بدنت خسته‌ست، و اضطرابت بالاست.
- برداشت/احساس: «اگر نخوابم دیوونه می‌شم»، «آینده هیچ چیزش معلوم نیست»، «شب‌ها امن نیستم».
- نکته مهم: این ترس‌ها واقعی و قابل فهم‌اند، ولی لزوماً معنایشان این نیست که واقعاً خطری همین الان بالای سرت است؛ بیشتر نشان می‌دهند سیستم عصبی‌ات بیش‌ازحد فعال شده.

چند کار فوری و مرحله‌ای:
1) **ایمنی را جدی بگیر**: چون گفتی مو می‌کشی و صورتت را چنگ می‌زنی، وقتی فشار بالا می‌رود از همان لحظه دست‌ها را مشغول نگه دار: یخ در دست، توپ استرس، کش مو، یا فشار دادن بالش. اگر آسیب به پوست شدید می‌شود، تنها نمان.
2) **خبرها را قطع کن، مخصوصاً شب‌ها**: تا چند روز هیچ خبر جنگ، ویدئو، یا بحث سنگین نخوان. مغزِ در حالت بحران با محرک بیشتر بدتر می‌شود.
3) **شب را برای خواب «ساده» کن نه برای جنگیدن با خواب**: ساعت خواب ثابت، نور کم، گوشی کنار، دوش ولرم، موسیقی خیلی آرام یا صدای سفید.
4) **اگر بعد از ۲۰-۳۰ دقیقه خواب نیامد، از تخت بیرون بیا**: در نور کم یک کار خیلی یکنواخت انجام بده و فقط وقتی پلک‌ها سنگین شد برگرد.
5) **کمک حضوری را عقب ننداز**: با این شدت بی‌خوابی و خودآسیب‌زنی، لازم است خیلی زود با روان‌شناس یا روان‌پزشک حضوری صحبت کنی. اگر امشب/فردا حتی یک لحظه حس کردی ممکن است به خودت آسیب بزنی یا کنترل از دستت خارج شود، فوراً به یک فرد امن بگو و با اورژانس محل زندگی تماس بگیر.

الان مسئله تو «تنها خواب» نیست؛ بدن تو دارد می‌گوید: «من بیش از حد تحت فشارم.» با آرام‌سازی و کمک حرفه‌ای، این وضعیت قابل بهتر شدن است.

پرسش و پاسخ‌های مشابه

شاید برخی شباهت ها در این پرسش ها به شما یاری برساند

شک و تردید در درست بودن رابطه

سلام وقتتون بخیر من حدود شیش ماهه تو یه رابطه هستم که این رابطه رفت و برگشت های خیلی زیادی داشته و حدود دو هفته از این رابطه گذشته بود که مادرم متوجه شد و خیلی سخت بود راضی کردنش اما خب راضی شد ، و الان هم خانواده من هم خانواده اون به غیر از پدرش در جریان این رابطه هستن و خب من بعد از شیش ماه این …

پسرده ساله

پسرده ساله ای دارم که تاچندوقت پیش بسیارسربه زیروحرف گوش کن بودالان چندوقته خیلی کارای پنهونی وخطرناک انجام میده به شدت نگرانم دوسه بارمتوجه شدم سیگارکشیده کلافه شدم نمیدونم چیکارکنم

ذهن درگیر

سلام وقتتون بخیر من زن ۳۲ ساله هستم و متاهلم چندین ساله دچار افکار وسواسی هستم و وسواس عملی هم دارم رفته رفته شدید تر میشم امکان اینم نداشتم دکتر برم گاهی از خودم خیلی خسته میشم بعضی وقتها حس میکنم همه چی کثیف شده و داره به همه جا سرایت میکنه و باعث میشه من عملا دست به شست و شوی خیلی چیز ها بزنم میشه راهنماییم کنین من …

خانواده

خانوادم اذیتم میکنن با حرفاشون روح و روان منو بهم زدن دست بزن دارن

دانستنی های مرتبط

افزایش میزان داتایی علمی در خصوص این پرسش