بی خوابی

سلام من18سالمع و6سال با کسی تو رابطع بودم من از اونجایی که خیلی براین شخص وابسته بودم بدون شب بخیرش و فکر کردن باایندع مون اصلااااا خوابم نمیبرد در حدی که شبایی که بحث میکردیم و شب بخیر نمیگفت من تا صب اصلا نمیتونستم بخوابم
الان ما16روزع تموم کردیم و من شبا حتی یک دقیقع هم نمیتونم بخوابم. اواخر بیرون هم نمی‌خواستم برم اصلا دوست نداشتم تااینکه ب خودم گفتم خودم باید حال خودمو خوب کنم و خب شروع کردم رفتنو گشتن اما فایدع نداشت بهتر ک هیچ بدترم میشد اصلا هم بهم خوش نمیگذشت وقتی برمیگشتم انگار از اعزا اومدم گشتو من دیگ واقعا حالم بدمیشد از اینکه هیچ لذتی از زندگی نمیبردم شبا بیدارو یا گریع یا فیلم دیدن ک یادم برع و خوابم بگیرع صبا هم ک از ساعت10تا3خواب رسید روز اربعین با خودم گفتم انقدر امروز خودمو خسته میکنم ک شب خوابم ببرع درواقع قش کنم ک برگردم ب حالت عادیم شب ک نتونستم بخوابم صبحش یع ساعت ب زور خوابیدم و عصر رفتیم بیرون حرم تا حرم از حرم تا جمکران که خارج شهره پیادع رفتیم و حدود ساعت2شب رسیدیم خونه همه خسته بودم و نرسیدع خوابشون برد منم خیلی خسته بودمو خوابم میومد اما نتونستم بخوابم بازم مث شبای قبل جدیدن جدا از مشکلات قبلی از جنگو.کشتو کشتار های وحشتناک .اینده ای ک هیچی ازش مشخص نیستو برنامه ای براش نیست وحشت میکنم خوف وحشتناکی کع نمیتونم توصیف کنم
مرجان مجرب
روانشناس،زوج درمانگر
چقدر زود خودتان را پرتاب مشکلات کردید شما یک دانش آموز بودید و وظیفه شما دانش آموزی بود هنوز هم دانش آموز هستید،خیلی زود بود که تجارب این چنینی داشته باشید،این یک تلقین است و عادت،همین طوری که هستید پیش بروید آنقدر خودتان را خسته کنید که خوابتان ببرد با فعالیت و کار نشخوار فکری خود را به حداقل برسانید

چیزی که داری تجربه می‌کنی فقط «کم‌خوابی» ساده نیست؛ انگار بدنت و ذهنت بعد از یک وابستگی عمیق، وارد حالت هشدار و سوگواری شده‌اند. ۶ سال رابطه برای مغزت فقط یک آدم نبوده، یک تکیه‌گاه شبانه، یک عادت آرام‌کننده و بخشی از حس امنیتت بوده. برای همین الان نبودنِ او، مخصوصاً شب‌ها، مثل خاموش شدن یک چراغ آشناست و سیستم عصبی‌ات هنوز نتونسته خودش را تنظیم کند. 😔

الان تو بینِ «دلتنگی و وابستگی» از یک طرف، و «جدا شدن و بازسازی خود» از طرف دیگر گیر کرده‌ای. مزیت این مرحله اینه که اگر درست مدیریت بشه، می‌تونه شروعِ برگشتنِ تو به خودت باشه. ریسک‌اش هم اینه که اگر این بی‌خوابی، غم و ترس شدید ادامه پیدا کند، بدنت خسته‌تر می‌شود، اضطراب بیشتر می‌شود و خواب سخت‌تر هم می‌شود. یعنی یک چرخه شکل گرفته: دلتنگی/ترس → برانگیختگی بدن → بی‌خوابی → خستگی و اضطراب بیشتر.

نکته مهم اینه که باید بین «واقعیت» و «احساس» فرق بگذاری:
- واقعیت: رابطه تمام شده، شب‌ها خوابت نمی‌برد، ذهنت مدام درگیر آینده و جنگ و ناامنی است.
- احساس: وحشت، پوچی، غم، و این حس که «دیگر هیچ چیز لذت ندارد».
- برداشت احتمالی: «من بدون او و بدون آینده امن، نمی‌تونم دوام بیارم.» این برداشت قابل فهمه، ولی لزوماً حقیقت قطعی نیست.

الان تو بیشتر از اینکه مشکل «تنبل بودن» یا «ضعف» داشته باشی، در وضعیتِ برانگیختگی شدیدِ عصبی و سوگ هستی؛ یعنی مغزت هنوز فرصت خاموش شدن را پیدا نکرده.

چند کار عملی و مهم:
1) خواب را هدفِ مستقیمِ «زورکی» نکن. هرچه بیشتر به خودت بگویی «باید بخوابم»، اضطراب بالاتر می‌رود. هدف را بگذار روی «آرام‌سازی بدن».
2) ۲ هفته یک روتین ثابت شبانه بساز: نور کم، موبایل کمتر، دوش ولرم، صدای یکنواخت یا ذکر/موسیقی آرام، و ساعت خواب و بیداری تقریباً ثابت.
3) اگر ۲۰ تا ۳۰ دقیقه خواب نبردی، در تخت نمان؛ بلند شو، در نور کم یک کار خیلی آرام انجام بده و بعد برگرد.
4) خبرهای جنگ و تصاویر خشن را محدود کن. الان ذهن تو آمادگیِ تحمل این حجم از تهدید را ندارد.
5) برای غمِ رابطه، روزی ۲۰ دقیقه «زمان سوگواری» بگذار: بنویس چه چیزی را از دست دادی، چه چیزی را هنوز قبول نکرده‌ای، و چه چیزی از این رابطه در تو باقی مانده.
6) اگر این بی‌خوابی چند شب دیگر ادامه پیدا کرد یا با تپش قلب شدید، حمله پانیک، ناتوانی در غذا خوردن، یا افکار آسیب به خود همراه شد، حتماً سریع با یک روان‌پزشک یا متخصص حضوری تماس بگیر. اگر احساس کردی امنیتت در خطره، از یک فرد امن کنار خودت کمک فوری بگیر.

الان قرار نیست یک‌باره «عادی» شوی؛ قرار است کم‌کم از حالت بحران به حالت تنظیم برگردی. با این حجم غم و ترس، نیازت به آرام‌سازی کاملاً واقعی و جدی است، نه سرزنش.

پرسش و پاسخ‌های مشابه

شاید برخی شباهت ها در این پرسش ها به شما یاری برساند

شک و تردید در درست بودن رابطه

سلام وقتتون بخیر من حدود شیش ماهه تو یه رابطه هستم که این رابطه رفت و برگشت های خیلی زیادی داشته و حدود دو هفته از این رابطه گذشته بود که مادرم متوجه شد و خیلی سخت بود راضی کردنش اما خب راضی شد ، و الان هم خانواده من هم خانواده اون به غیر از پدرش در جریان این رابطه هستن و خب من بعد از شیش ماه این …

پسرده ساله

پسرده ساله ای دارم که تاچندوقت پیش بسیارسربه زیروحرف گوش کن بودالان چندوقته خیلی کارای پنهونی وخطرناک انجام میده به شدت نگرانم دوسه بارمتوجه شدم سیگارکشیده کلافه شدم نمیدونم چیکارکنم

ذهن درگیر

سلام وقتتون بخیر من زن ۳۲ ساله هستم و متاهلم چندین ساله دچار افکار وسواسی هستم و وسواس عملی هم دارم رفته رفته شدید تر میشم امکان اینم نداشتم دکتر برم گاهی از خودم خیلی خسته میشم بعضی وقتها حس میکنم همه چی کثیف شده و داره به همه جا سرایت میکنه و باعث میشه من عملا دست به شست و شوی خیلی چیز ها بزنم میشه راهنماییم کنین من …

خانواده

خانوادم اذیتم میکنن با حرفاشون روح و روان منو بهم زدن دست بزن دارن

دانستنی های مرتبط

افزایش میزان داتایی علمی در خصوص این پرسش