خودکم بینی

سلام
من واقعا خسته شدم از خودم احساس خودکم بینی و اضطراب اجتماعی دارم حالم از خودم بهم میخوره و بیشترم از مامانم چون مامانم این حسو بهم داده ۱۵ ۱۶ ساله بودم از نظر ظاهری با دختر دایی همسنم مقایسم کرد و محبتا و توجه هایی بهش میداد که حتی یک سومشم به منی که دخترشم نداده کلا عاشق خانواده خودش مخصوصا برادراش و برادرزاده هاشهه میگه برادرزاده هام بچه های منن حق ندارم چیز بدی راجب ا ونا بگم هر چند حقیقت منو میخوره یه جوری گارد میگیره حقیقتش خیلی حس مزخرفی دارم هیچ وقت درکم نکرده هیچ وقت احساساتم مهم نبوده براش حتی از لحاظ مالیم حمایتم نکرده همش ازم انتقاد میکنه همیشه بهم احساس ناکافی بودن داده و میده و برادرزاده هاشو کرده بت و داره میپرستتشون یه چیزیم بگی میگه اره تو حسودی و
خیلی بی ملاحضه حرف میزنه یه چیزیم میگم میگه تو حساسی واقعا خسته شدم
مرجان مجرب
روانشناس،زوج درمانگر
وقتی خودت آگاهی که عامل آن مادرتان است س پذیرش آن باید راحت‌تر باشد چون دلیل و علت آن را می‌دانید،عمل مقایسه کردن بسیار دردآور است ‌میدانم و آن را درک می‌کنم،اما تو آتنا هستی و یک فرد متفاوت خودت باش و از مقایسه کردن مادرتان سعی کن نرنجی،نمی‌توانم بگویم کلاً ناراحت نشو چون غیر ممکن است اما درون خودت این را پرورش بده که من توانایی‌های خودم را دارم من خودم را دوست دارم خودم را قبول دارم ن وقت کوه هم نمی‌تواند شما را جابجا کند

می‌فهمم چی می‌گی… وقتی سال‌ها بهت با مقایسه، بی‌اعتنایی و «تو حسودی» گفتن پیام‌های ریز و درشت می‌رسه، طبیعی‌ـه که کم‌کم مغزت بره سمت خودکم‌بینی و بعدش اضطراب اجتماعی. آدم وقتی پشتِ ذهنش مدام دنبال «ناکافی بودن» می‌گرده، تو جمع هم عملاً احساس امنیت نداره. 😕

از چیزی که گفتی، به نظر میاد الان بین چندتا وضعیت گیر کردی:
- **زخمِ مقایسه و بی‌عدن بودن** (از ۱۵-۱۶ سالگی) که یک الگوی ثابت ساخته: “من ارزشم کمتره.”
- **تشدید اضطراب اجتماعی**: چون هر تجربه‌ی ارتباطی با دیگران ممکنه مثل قبل “قضاوت شدن” حس بشه.
- **دور باطل گارد گرفتن/انکار احساسات**: تو حرفت حقیقت و احساس داری، ولی طرف مقابل برداشت می‌کنه “حسودی”. این باعث می‌شه تو بیش‌تر خسته و درمانده بشی و بیشتر از خودت متنفّر شی.

یک الگوی روان‌شناختی محتمل اینه که **خودارزشمندی‌ات از بیرون تغذیه شده**؛ یعنی وقتی مادرت محبت/توجه نابرابر داده، مغزت نتیجه گرفته: “من باید بهتر/کامل‌تر باشم تا قبولم داشته باشن.” این می‌شه سوخت اضطراب و خودکم‌بینی. اینکه می‌گی “حالم از خودم بهم می‌خوره” یعنی این زخم خیلی جدی شده—ولی این «عیب تو» نیست، واکنش به یک رابطه‌ی آسیب‌زا و بی‌ثبات عاطفیه.

چند اقدام عملی و مرحله‌ای (واقعی و قابل اجرا):

1) **از حالت «ثابت کردن حقیقت» خارج شو (گوش دادن-نه جنگیدن):**
وقتی بحث شروع می‌شه که “تو حسودی”، به جای اثبات، یک جمله‌ی کوتاه و مرزبند بگو:
«من دنبال بحث نیستم؛ احساس من اینه و نمی‌خوام با برچسب جواب داده بشم.»
(بعدش مسیر گفتگو را عوض کن یا مکث کن.)

2) **خودکم‌بینی رو “چک‌لیست” کن، نه “حکم”:**
هر وقت افکار “من کافی نیستم/من زشت‌ترم/من کمترم” اومد، فقط بنویس:
- واقعاً چه شواهدی داری؟ (نه فقط حس)
- دقیقاً از کجا یاد گرفتی این جمله رو؟ (مقایسه مادرت)
این کار افکار رو از «حقیقت» به «الگوی آموخته‌شده» تبدیل می‌کنه.

3) **برای اضطراب اجتماعی یک برنامه‌ی کوچک داشته باش: مواجهه پله‌ای**
مثلاً این هفته فقط یک موقعیت خیلی کم‌ریسک رو انتخاب کن (یک مکالمه کوتاه، تماس کوتاه، یا حضور ۱۵ دقیقه‌ای). هدف “عالی بودن” نیست، هدف “اثباتِ اینکه می‌تونم تحمل کنم” ـه.

4) **کاهش تماس با محرک مقایسه:**
تا وقتی با مادرت بحث/مقایسه شروع می‌شه، اطلاعات و جزئیات شخصی کمتر بده. اگر لازم شد “توقف مکالمه” رو عملی کن: سکوت + خروج کوتاه.

5) **یک منبع امن برای اعتبارسنجی بساز**
لازم نیست خصوصی از من کمک بگیری؛ فقط یعنی یک نفر/یک فعالیت که تو اونجا احساس ارزشمندی پیدا می‌کنی (دوست قابل اعتماد، کلاس، ورزش، نوشتن). خودارزشمندی باید “تکرارِ تجربه‌های سالم” داشته باشه.

جمع‌بندی:
تو فقط «حسودی» نیستی؛ تو سال‌ها **زخم دیده‌ای و مغزت از همون زخم دفاع می‌کنه** با شکل خودکم‌بینی و اضطراب. قابل تغییره—نه با یک حرف، بلکه با مرزبندی‌های

پرسش و پاسخ‌های مشابه

شاید برخی شباهت ها در این پرسش ها به شما یاری برساند

رابطه عاطفی

من و پارتنرم یک سال و سه ماهه باهمیم من20سالمه اون21سال جدیدا یه سری مشکلات تو رابطمون بوجود اومده که من اصلا هرچقدر که صحبت میکنیم دلیلشو متوجه نمیشم نمیدونم باید چیکار کنم از سردرگمی زیاد لطفا کمکم کنید. امروز داشتیم باهم صحبت میکردیم من پدر مادرم صدام زدن برا ناهار بعد ناهار گفتم وایسا من برم ناهار بیام گف همیشه تا بوده همین بوده همیشه تا اومدم صحبت کنم …

ترس از جدایی

سلام من یکسال و نیمه تو رابطم اوایل رابطه همه چی خوب بود ولی بعد یه مدت یهو غیب شدجواب زنگ نمیداد با خانوادش حرف زدم ولی نتونستن کاری کنن تو اون ۶ ماه حالم خیلی بد بود به شدت افسرده شده بودم تا اول عید که بهش پیام دادم و جواب داد کلی حرف زدیم دلیل نبودنش توضیح داد و برگشتیم به هم ولی من ترس از جدایی دارم …

خانواده(زناشویی)

همسرم علاقه زیادی به خواهرش داره و براش همه کاری می‌کنه و باعث حسادت و حال بد من شده چیکار کنم

استرس عاطفی

۲ ساله با همیم حتی راحب ازدواجم حرف میزنیم من حدود ۱ ماه این حس که نکنه عاشقش نباشم نکنه نخامش نکنه زندگیمون خراب شه و و و هرچی میشه مغزم میگه تو عاشق نیستی حتی بی ربط ترین اتفاقات دیکه دارم نابود میشم

دانستنی های مرتبط

افزایش میزان داتایی علمی در خصوص این پرسش