من اظطراب منتشر یا اضطراب فراگیر دارم

سلام بنده 38 ساله آقا هستم تا اونجا که یادمه کودکی چندان جالبی نداشتم در منزل ما بستر شادی چندانی وجود نداشت والدین محافظه کاری داشتم (پنج فرزند بودیم چهار برادر یک خواهر بنده فرزند آخرم) در کودکی یک برادر بزگتر من همیشه با والدینم دعوا داشت و محیط پر تنشی برای من ایجاد میشد من علارغم سن کم که حدود 8 تا 10 ساله بودم شاهد غصه خوردن مادر خودم بودم و شاهد دعواهای برادرم و اضطراب رو از همون موقع تجربه کردم و محیط خیلی آرامی نداشتم همیشه نگران این بودم که الان داداشم سرمیرسه و یه دعوای دیگه شروع میشه و انگار کسی به فکر من نبود که چرا من با این سن کم چرا باید همچین محیط های ناآرامی رو با اضطراب پشت سر بزارم متاسفانه تا الان که به این سن رسیدم این اضطراب گریبانگیر منه تا جایی که به مرگ فکر میکنم اگه از خدا نمیترسیدم خودمو راحت میکردم یک اتفاق کوچیک و ساده که تهش برام مبهمه چنان برام عذاب آوره که همه چیز برام تلخ و زجر آور میشه تا جایی که میخوام بمیرم تا از این احساس راحت بشم چندین بار به دکتر و روانشناس و روانپزشک مراجعه کردم اما بی فایده بود خیلی هم مطالعه کردم راجب بیماریم و اطلاعات خوبی کسب کردم اما دریغ از درمان
مرجان مجرب
روانشناس،زوج درمانگر
اول از همه، دلم می‌خواهد به تو بگویم: اتهامات سنگین کودکی را از روی دوشت بردار. تو در ۸ سالگی نه می‌توانستی محیط را عوض کنی، نه مسئول آرام کردن مادرت بودی، و نه مقصر دعواهای برادرت. تو فقط یک کودک بودی که مجبور شدی خیلی زود جای بزرگ‌ترها، نگران و مضطرب باشی. این تقصیر تو نبوده و نیست.

حالا برسیم به اصل ماجرا:

پاسخ روانشناسی کوتاه اما عمیق:

ذهن تو مثل یک آژیر خطر همیشه روشن کار می‌کند. کودکی‌ات به مغزت یاد داده که «برای زنده ماندن، باید همیشه منتظر بدترین اتفاق باشی». حالا که بزرگ شده‌ای، دیگر آن برادر دعوایی در خانه نیست، اما مغزت هنوز در همان خیابان کودکی‌ات مانده و هر اتفاق مبهمی را یک «دعوای بزرگ» تعبیر می‌کند. به همین دلیل است که یک اتفاق کوچک، برایت عذاب‌آور می‌شود.

دلیل بی‌اثر بودن درمان‌های قبلی؟
چون احتمالاً همه روی «علائم» (اضطراب و فکر مرگ) کار کردند، نه روی «بافت اصلی» که همان کودک زخمی درون توست. تو با مطالعه، اطلاعات خوبی داری، اما آگاهی از بیماری، با درمان هیجانی فرق دارد. تو باید با آن کودک ۸ ساله‌ات حرف بزنی، نه با بزرگ‌سال ۳۸ ساله‌ات.

۳ راهکار عملی و متفاوت که شاید تا حالا بهت نگفته‌اند:

۱. نامه‌ای به کودک درونت بنویس (نه با قلم ذهن، با کاغذ واقعی):

به آن کودک ۸ ساله بگو: «دیگر نیازی نیست تو نگران باشی. من الان ۳۸ ساله‌ام و می‌توانم از خودم مراقبت کنم. تو می‌توانی بروی و بازی کنی. من جای تو هستم.»

این کار را هر روز صبح انجام بده تا کم‌کم مغزت باور کند که دیگر در آن خانه‌ی پرتنش نیستی.

۲. تکنیک «پایان‌دادن به سناریوهای مبهم»:

هر وقت اتفاق مبهمی رخ داد (مثلاً یک پیام کاری بی‌پاسخ ماند)، به خودت بگو: «حدس می‌زنم که … (احتمال منطقی را بگو). من الان در امنیت کامل هستم. حتی اگر بدترین اتفاق بیفتد، من ۳۸ ساله‌ام و تا حالا خیلی چیزها را پشت سر گذاشته‌ام. از این یکی هم عبور می‌کنم.»

۳. درمان‌گر جدید با رویکرد «طرح‌واره‌درمانی» یا «EMDR» پیدا کن: از آنجایی که مشکلت ریشه در کودکی دارد، درمان‌های معمولی (شناختی-رفتاری) کارایی کمتری دارند. به دنبال متخصصی بگرد که تخصصش ترومای کودکی است، نه صرفاً اضطراب.

و یک حقیقت تلخ اما امیدوارکننده:
افکار مرگ، در حقیقت فریادِ خسته‌ات است که می‌گوید: «دیگر توان تحمل این همه هشدار را ندارم». نه اینکه واقعاً بخواهی بمیری؛ بلکه می‌خواهی آن اضطرابِ همیشگی بمیرد. و این شدنی است، اما با صبر و ابزار درست.

تو ۳۰ سال این اضطراب را با خودت حمل کرده‌ای. انتظار نداشته باش در ۳ جلسه یا ۳ ماه کاملاً رها شوی. اما می‌توانی از امروز، هر روز یک دقیقه به خودت بگویی: «من دیگر آن کودک نیستم. من مردی هستم که حق دارد آرامش داشته باشد.»

اگر این دفعه هم درمانگرت جواب نداد، تسلیم نشو. درمانگر خوب، مثل کفش مناسب است؛ باید چندتا را امتحان کنی تا پای تو شود. تو ارزش داری که حداقل یک بار در زندگی، بدون این زنگ خطر همیشگی نفس بکشی.

من به تو اعتقاد دارم. لطفاً به خودت هم اعتقاد داشته باش. اگر خواستی بیشتر حرف بزنیم، من هستم.

تجربه های یاری دهنده

هنوز تجربه‌ای ثبت نشده است.

عصبی واسترس

من بخاطر اتفاقاتی که تو زندگیم افتاد خیلی عصبی واسترسی شدم نمیدانم چطور کنترل کنم

خواب

من از جنگ تا الان الپرازولام یک درصد میخورم شبها، الان داره اثربخشیش کم میشه، ملاتونین هیچ اثری نداره ، مغزمو با قرص باید خاموش کنم، احساس میکنم adhd دارم، بنظرتون چه قرصی جایگزین کنم

من بحران بزرگسالی دارم ؟

سلام من ترم دوم دانشگاه هستم از چندین سال قبل یه حالت های افسردگی داشتم اما فکر کردم بخاطر مدرسه است اما بعد از اینکه دانشگاه قبول شدم بهتر شد رشته ی مورد علاقه ام قبول شدم اما بعد دو ترم بازم به حالت قبل برگشتم حالم بد و میخواستم برگردم خونه اما چون به تهران انتقالی نمیتونم بگیرم رفتم دنبال اینکه مرخصی بگیرم تا بتونم کنکور بدم انصراف نه …

میترسم و مضطربم

با ترس جنگ و صداها چطور کنار بیام؟ صدای میشنوم قلبم محکم میزنه دارو میخورم اما حالم بده