سلام وقت بخیر، منم دقیقاً ۱۲ سال پیش وقتی ۲۲ سالم بود با همسرم ازدواج کردم. هر دعوای کوچیکی که میشه (و بیشترش هم از طرف اون شروع میشه که بخواد نظرشو تحمیل کنه) قهر میکنه، حرف زدن قطع، نگاهای سرد و بیاحساس، انگار من وجود ندارم. من همیشه نگران میشم و آشتی رو شروع میکنم، ولی اون هیچوقت پیشقدم نمیشه.
میگفتم «خانوادهت باید تغییر کنن» یا «تو باید اینجوری رفتار کنی» و اگه اعتراض میکردم، قهرش طولانیتر میشد. حس میکردم یه جور خودشیفتگی داره، منم دیگه خسته شده بودم از این چرخه.
بالاخره یه بار دیگه نرفتم دنبالش. چند روز سکوت کردم، فقط برای بچهها جو رو آروم نگه داشتم ولی خودم دیگه انرژی نذاشتم واسه متقاعد کردنش. اون اولش بیشتر سرد شد، ولی وقتی دید من این بار نمیافتم دنبالش، کمکم خودش اومد حرف زد.
بعدش نشستم باهاش حرف زدم که «یا با هم تلاش میکنیم این الگو رو عوض کنیم یا این زندگی برای من و بچهها سمی میشه». مشاوره هم رفتیم (حتی اگه اولش مقاومت کرد). حالا خیلی بهتر شده، قهرها کوتاهتر شدن و منم دیگه مثل قبل خودمو نمیسوزونم.
بچهها هم حس آرامش بیشتری دارن. خلاصه اینکه گاهی باید خودت اول به خودت احترام بذاری تا طرف مقابل بفهمه.