مادرم منو کتک میزنه

من بیست و سه سالمه و از بچگی مادرم هم من و هم خواهرم رو شدیدا کتک میزد. بابت کار های خونه یا هر چیز کوچکی بهانه ای جور میشد تا ما رو به باد کتک بگیره. خواهرم نوزده سالگی ازدواج کرد و رفت اما متاسفانه من موندم و کتک های مادرم توی این سن هنوزم از مادرم کتک میخورم و به خاطراحترام مادر فرزندی چیزی نمیگم. این شرایط باعث شده دچار سرخوردگی وحشتناکی بشم. کتک های مادرم در حد خیلی بدیه.آخرین بار طوری با لیوان کوبید تو سرم، که چند تا بخیه خورد.متاسفانه پدرم هم فوت شدن و میترسم مادرمو رها کنم. دلم برای تنهاییش میسوزه. بارها منو از خونه بیرون انداخته. یک مدت داروی اعصاب مصرف میکرد بهتر بود اما دوباره شرایط بدتر شد.حتی سگمون هم از کتک های مادرم در امان نیست. تنها دلیلی که نمیتونم از این خونه برم حس عذاب وجدانمه حس میکنم نمیتونم مادرم رو تنها بذارم و اگر بمیره من باعثشم
مرجان مجرب
روانشناس،زوج درمانگر
دختر گل متاسفم،،،خیلی متاسفم 😭😭😭😭بیا در آغوشم🫂🫂 دردهای زدن هارو روی بدنم حس کردم چقدر سخت و تلخ،،،،مادر شما بیمار هست و نیاز به بستری شدن دارد ،،و اما عذاب وجدان،،،خودت را دوست داشته باش،،برای خودت مستقل شو،،تو مسئول بدی های مادرت نیستی،با کمک بزرگی در خانواده از مادرت جدا شو،،لطفاً،،،آینده خودت را بساز،عذاب وجدان جسم زیبای خودت باشد،،مرا از حال خودت بیخبر نزار

تجربه های یاری دهنده

واقعاً شرایط سخت و دردناکی رو تجربه می‌کنی و درک می‌کنم که این وضعیت چه فشار روانی و احساسی سنگینی بر دوش تو گذاشته. زندگی در محیطی که خشونت و آسیب وجود داره، نه تنها برای روح و روان تو مضر هست، بلکه می‌تونه تأثیرات جدی بر سلامت جسمی‌ات هم بذاره. 😔

الان تو در یک وضعیت بسیار پیچیده قرار داری؛ از یک سو به خاطر عشق و دلسوزی به مادرت احساس مسئولیت می‌کنی و از سوی دیگر، آسیب‌هایی که به تو و حتی سگ‌تان می‌رسد، باید به شدت نگران‌کننده باشد. این احساسات متناقض می‌تواند باعث شود که در یک چرخه معیوب گرفتار شوی که هم احساس گناه و هم احساس سرخوردگی را در تو تقویت می‌کند.

مسئله اصلی این است که تو در میانه احساس وابستگی و نیاز به مرزبندی قرار داری. احساس گناه به خاطر تنها گذاشتن مادرت، ممکن است تو را از اقدام به تغییر وضعیت بازدارد، اما باید در نظر داشته باشی که هیچ‌کس حق ندارد تو را مورد آزار و خشونت قرار دهد. اینجا باید بین عشق و سلامت خودت یک توازن برقرار کنی.

حالا برای بهبود وضعیتت، چند اقدام عملی پیشنهاد می‌کنم:

1. **ایجاد مرز**: به تدریج سعی کن مرزهایی برای خودت تعیین کنی. این کار می‌تواند شامل تعیین زمان‌هایی باشد که در آن‌ها از مادرت فاصله می‌گیری و به خودت استراحت می‌کنی.

2. **کمک حرفه‌ای**: حتماً به یک مشاور یا روان‌شناس مراجعه کن. این کمک می‌تواند به تو در پردازش احساسات و تجارب گذشته‌ات کمک کند و راهکارهای موثری برای مدیریت این شرایط به تو بدهد.

3. **حمایت اجتماعی**: اگر امکانش هست، با دوستان یا اعضای خانواده‌ای که می‌توانند به تو کمک کنند، در ارتباط باش. گفت‌وگو با دیگران می‌تواند احساس تنهایی و انزوا را کاهش دهد.

4. **توجه به سلامت جسمی**: سعی کن به سلامتی جسمی خودت توجه بیشتری داشته باشی. ورزش، خواب کافی و تغذیه سالم می‌تواند به بهبود روحیه‌ات کمک کند.

5. **مراقبت از حیوان خانگی**: در مورد سگتان هم باید اقداماتی انجام دهید. مطمئن شو که او در محیطی امن و آرام قرار دارد و در صورت نیاز، به فکر پیدا کردن یک سرپرست جدید برای او باشی.

به یاد داشته باش که تو تنها نیستی و کمک‌های حرفه‌ای می‌تواند به تو در این مسیر دشوار یاری رساند. امیدوارم بتوانی این وضعیت را بهبود ببخشی و به خودت و سلامت روانی‌ات اهمیت بیشتری بدهی. 💪❤️

عصبی واسترس

من فوق العاده بخاطر اتفاقات بدی که تو زندگیم افتاده عصبی هستم و نمیتوانم خودم کنترل کنم واین باعث شده همش بچه ام بزنم یاد داد بزنم سرش

مشکلی درباره ی فرزندانم

سلام وقتتون بخیر…سه فرزند دارم ۱ پسر و ۲ دختر…پسرم از ایران رفته و با تلاش پشتکار خودش بود..کمکی نتوانستم به او بکنم چون برشکستگی مالی داشتم..دخترانم برعکس برادرشان بسیار پر توقع هستند.. زنم نیز به دفاع از آنهاست…این دختران ماهانه ۴۰ ۵۰ تومن پول از من میگیرند…دانشگاه نرفتندو حتی شغلو حرفه ای یاد ندارند …هر روزی هم شکایت میکنم از بابت این راه و روش زندگی بی ادبی نیست …

جنگ

چرا خانواده ام براشون مهم نیست من از جنگ میترسم؟ به خانواده ام میگم بریم شمال زندگی کنیم اما قبول نمیکنند😭من به قدری از جنگ میتزسم که چند ماهه از خونه بیرون نرفتم

میخوام مهاجرت کنم اما با دلتنگی برای خانواده ام چه کنم

بعد از جنگ دوازده روزه من و شوهرم که تازه ازدواج کردیم تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم. زبان خوندیم و کارهای ویزای تحصیلی رو انجام دادیم. حالا که هر لحظه ممکنه رفتنی بشیم من دچار تردید شدم. من خیلی به خانواده ام وابسته ام. نمیدونم بدون اونها دووم میارم یا نه‌. الان در تصمیم ام دچار تردید شدم و حتی شهامت ندارم بگم تا حدی از تصمیم ام پشیمونم‌. بین دو …