مشکلی درباره ی فرزندانم

سلام وقتتون بخیر…سه فرزند دارم ۱ پسر و ۲ دختر…پسرم از ایران رفته و با تلاش پشتکار خودش بود..کمکی نتوانستم به او بکنم چون برشکستگی مالی داشتم..دخترانم برعکس برادرشان بسیار پر توقع هستند.. زنم نیز به دفاع از آنهاست…این دختران ماهانه ۴۰ ۵۰ تومن پول از من میگیرند…دانشگاه نرفتندو حتی شغلو حرفه ای یاد ندارند

…هر روزی هم شکایت میکنم از بابت این راه و روش زندگی بی ادبی نیست نثار من نکنند‌‌‌…شبها دیروقت به منزل بازمیگردندو اتاقشان کثیف هیچ کمکی به مادرشان ممیکنند…هیچ زبان خوشی روی آنها کارکرد ندارد آشنایی با روانشناسی ندارم اما به اینجا برخورد کردم…امیدوارم بتوانید یاری کنید من را چون مطالب خواندم اما نمیدام راه چیست
مرجان مجرب
روانشناس،زوج درمانگر
درود فراوان بر پدر مهربان
احترام مسجد رو کی نگه می‌داره متولی!! هر آنچه که می‌بینید کاشت و برداشت همسرتان است،این همسرتان بوده که با تربیت اشتباه خودش،شما را بی‌ارزش کرده،الان راه حل این است که ام سرویس‌هایی را که می‌دهید قطع کنید از نظر مالی و به هر آنچه هست را از دختران بگیرید،و و بگویید خودتان باید کار کنید من دیگه ندارم بدم،به شرطی که نترسید و جا نزنید،وگرنه همین منوال ادامه خواهد داشت،تسلیم شدن شما و دادن کمک‌های مالی،دختران شما را روز به روز بدتر خواهد کرد،باید یک تصمیم محکم بگیرید و اگر همسرتان با شما همکاری کند که بعید می‌دانم شما موفق‌تر خواهید شد

تجربه های یاری دهنده

به نظر می‌رسد که در حال حاضر در یک وضعیت چالش‌برانگیز قرار دارید. احساس ناامیدی و فشار از سمت فرزندان و همسرتان طبیعی است و این را می‌توان به خوبی در نوشته‌تان حس کرد. شما به عنوان پدر، مسئولیت‌های سنگینی را بر دوش دارید و این فشارها می‌تواند به شدت بر روحیه‌تان تأثیر بگذارد.

وضعیتی که توصیف کردید، نشان‌دهنده یک نوع ناهماهنگی در خانواده است. پسر شما با تلاش و پشتکار خود به موفقیت رسیده، در حالی که دختران شما با توقعات بالا و عدم همکاری به شما فشار می‌آورند. این عدم تعادل می‌تواند باعث ایجاد احساس نارضایتی و خستگی در شما شود. درواقع، شما در میانه‌ی یک درگیری عاطفی و ارتباطی قرار دارید؛ از یک طرف، نیاز به حمایت و احترام از فرزندان و همسرتان دارید و از طرف دیگر، احساس می‌کنید که زحمات شما نادیده گرفته می‌شود.

به نظر می‌رسد که مسئله اصلی شما، فقدان مرزهای مشخص و ارتباطات سالم در خانواده است. دختران شما ممکن است به دلیل عدم تجربه و یا الگوهای نامناسب رفتاری، نتوانند به درستی از امکاناتی که دارند استفاده کنند. همچنین، حمایت همسرتان از دختران می‌تواند به این وضعیت دامن بزند و شما را در این تنش قرار دهد.

در حال حاضر، شما در بین احساس ناامیدی و تلاش برای تغییر قرار دارید. در اینجا چند اقدام عملی برای بهبود وضعیت پیشنهاد می‌کنم:

1. **گفتگوی صادقانه**: با دختران خود به صورت آرام و صمیمی صحبت کنید. احساسات و نگرانی‌های خود را با آن‌ها در میان بگذارید و از آن‌ها بخواهید که نظرات و احساسات خود را نیز بیان کنند. این گفت‌وگو می‌تواند به ایجاد تفاهم کمک کند.

2. **تعریف مرزها**: لازم است که مرزهای مشخصی برای رفتارهای قابل قبول و غیرقابل قبول تعیین کنید. به آن‌ها بگویید که چه انتظاراتی از آن‌ها دارید و چه عواقبی در صورت عدم رعایت این انتظارات خواهد بود.

3. **تقویت مهارت‌ها**: به دختران خود فرصتی برای یادگیری شغلی یا حرفه‌ای بدهید. می‌توانید آن‌ها را تشویق کنید که در دوره‌های آموزشی شرکت کنند یا به دنبال کارهای پاره‌وقت بروند. این کار به آن‌ها کمک می‌کند تا احساس مسئولیت بیشتری کنند.

4. **توجه به خودتان**: در این شرایط سخت، فراموش نکنید که به خودتان نیز توجه کنید. زمان‌هایی را برای استراحت و آرامش اختصاص دهید تا بتوانید بهتر با چالش‌ها مواجه شوید.

در نهایت، به یاد داشته باشید که تغییر زمان‌بر است و نیاز به صبر و استمرار دارد. امیدوارم که با این اقدام‌ها بتوانید به تدریج به یک فضای مثبت‌تر و سالم‌تر در خانواده‌تان دست یابید. شما تنها نیستید و توانایی مدیریت این چالش‌ها را دارید. 🌟

عصبی واسترس

من فوق العاده بخاطر اتفاقات بدی که تو زندگیم افتاده عصبی هستم و نمیتوانم خودم کنترل کنم واین باعث شده همش بچه ام بزنم یاد داد بزنم سرش

جنگ

چرا خانواده ام براشون مهم نیست من از جنگ میترسم؟ به خانواده ام میگم بریم شمال زندگی کنیم اما قبول نمیکنند😭من به قدری از جنگ میتزسم که چند ماهه از خونه بیرون نرفتم

میخوام مهاجرت کنم اما با دلتنگی برای خانواده ام چه کنم

بعد از جنگ دوازده روزه من و شوهرم که تازه ازدواج کردیم تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم. زبان خوندیم و کارهای ویزای تحصیلی رو انجام دادیم. حالا که هر لحظه ممکنه رفتنی بشیم من دچار تردید شدم. من خیلی به خانواده ام وابسته ام. نمیدونم بدون اونها دووم میارم یا نه‌. الان در تصمیم ام دچار تردید شدم و حتی شهامت ندارم بگم تا حدی از تصمیم ام پشیمونم‌. بین دو …

در مورد شوهر

خانواده عموش نشستن برا چندمین بار حرف ناموسی زدن اینم هر دفعه بدون ری اکشن و باهاشون خوب برخورد کرده این دفعه حرفای بدتر ولی بهش نگفتم اینم خودشو زده ب اون راه …ولی بهش نگفتم چیا گفتن چون میدونم میخا باز بگه من میخامشون و اینا منم بریدم خسته شدم دوتا دختر دارم مدام بی عصابی میکنم گناه دارن